انشا یک روز از کلاس

درس کده

انشا یک روز از کلاس

%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b5%d9%81%d8%ad%d9%87-81-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7

 

همه انشا های صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

در این ساعت از سایت برای شما کاربران گرامی همه انشا های صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

این انشا ها شامل:

كودكي من / یک روز از کلاس / جلسه امتحان / هدف زندگي / نوجواني / عاقبت فرار از مدرسه و پرواز بدون بال میباشد

برای نمایش هر انشا بر روی لینک آن کلیک نمایید

———————————————————–

۱- انشا كودكي من

۲- انشا یک روز از کلاس

۳- انشا جلسه امتحان

۴- انشا هدف زندگي

۵- انشا نوجواني

۶- انشا عاقبت فرار از مدرسه

۷- انشا پرواز بدون بال

 

همچنین شما دانش آموزان و کاربران سایت درس کده میتوانید انشا های خود درباره ی این موضوعات یا سایر موضوعات از قسمت ارسال مطلب یا نظرات برای ما بفرستید تا به نام شما در سایت قرار بگیرد

با تشکر – سایت درس کده

انشا یک روز از کلاس

در این مطلب از سایت برای شما انشای یک روز از  کلاس صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

نام انشا: یک روز از کلاس

صفحه: ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا یک روز از کلاس:

روزی از روز ها بود که معلم ما وارد کلاس شد و بعد از کلی حرف زدن و مقدمه چینی که شمادیگر بزرگ شدید! و بچه های سال های پایین تر رفتار شما را می بینند و درس می گیریند، گفت: ما می خواهیم شما را به اردو خارج از شهر ببریم. ما کلی تحریک شدیم که بفهمیم به کجا می رویم و معلمان گفت که به شهر مقدس قم خواهیم رفت. بعد گفت که شما جز معدود کسانی هستید که در دبستان از تهران خارج می شوید!! تمام این حرف ها ما را به وجد می آورد و باعث می شد که ما تاروز موعد اردو لحظه شماری کنیم. سپس با دوستان به اردو شهر مقدس قم رفتیم. مطمئنم که همه ی ما سفرو اردو با دوستان را درک کردیم و می دانیم که چه حس و شور خاصی دارد.
در پایان این اردو وقتی که به مذرسه آمدیم و خانواده هایمان به ما زیارت قبولی گفتند من واقعا احساس کردم که بزرگ شدم و وارد دنیایی جدید یعنی ارتباط با خدای خودم شده ام و درک کردم که خدا مرا می بیند.

 

انشا شماره ۲ یک روز از کلاس:

کلاس جهارم ابتدایی بودم روز دوم مدرسه بود زنگ قرآن بود.
معلم ما گفت: چه کسی قرآن خواندنش خوب است و بیشتر از همه حفظ است؟
من دست خود را بالا بردم، آقا به من اشاره کرد و گفت: شما بخوان.
من با کمی استرس سوره ی الزلزله و العادیات را با صوت برای آقای معلم خود خواندم.
او خیلی لذت برد و به من ۲۰ امتیاز داد شاید به نظر شما ۲۰ امتیاز کم باشد ولی آن زمان ۲۰ امتیاز از ارزش بالایی برخوردار بود.
من خیلی خوش حال شدم و از آقایمان تشکّر کردم، آن روز برای من خاطره ی بزرگی بود که دوست دارم تکرار شود و باز هم قرآن بخوانم و امتیاز بگیرم.
غیر از آن دیگر هر وقت قرآن داشتیم اولین نفر من قرائت میکردم.
از سالهای بعد هر معلمی که می پرسید چه کسی میتواند با صوت قرآن بخواند؟ بچه ها همه به من اشاره میکردند من هم از خواندن قرآن با صوت لذت می بردم.
در همان سال و دوسال بعد هم در مسابقات حفظ و قرائت قرآن شرکت کردم.
بهترین لحظات زندگی من انس با قرآن کریم است.
این بود بهترین روزی که دوست دارم تکرار شود.

 

انشای شماره ۳ یک روز از کلاس:

دقیقا نمیدونم چه روزی بود زنگ انشا که خورده بود یادم اومد که دفتر انشا رو نیاورده بودم.از شانس…من هم معلم اسم منو صدا زد که برم انشامو بخونم .دلمو زدم به دریا و یه دفتر خالی گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن انشا:
به نام خدا. موضوع انشا…
هیچوقت نفهمیدم که انشام چه جوری تموم شد, ولی بالاخره تموم شد. بعد خوندن انشا معلم گفت به خاطر زیبایی انشا نمره ی پایان ترممو ۲۰ میده.
ولی بچه ها قبول کنید که مدرسه بهترین لحظات زندگیمونو رقم میزنه!
ای کاش که قدر این روز ها رو بدونیم…

 

انشا شماره ۴ یک روز از کلاس: 

کلاس اول راهنمایی بودم.فردای آن روز معلم می خواست حرف (ن) را درس بدهد.روز قبل از بچه ها خواسته بود تا فردا با خودشان نان سنگک سر کلاس بیاورند.ولی این مطلب از یادم رفت حدودا ساعت ۱۰یادم افتاد که من این کار را انجام ندادم.خلاصه در آن زمان هم که حرف معلم مثل وحی از طرف خدا بود.من خیلی ناراحت شدم.باز پدرم رفت ولی نانوایی ها بسته بود.خلاصه در این زمان بود که هنر نقاشی مادرم کمکم کرد.مادرم وقتی اوضاع را دید گفت سریع آن مقوا های توی کمد را بیاور تا برایت نقاشی اش را بکشم.ولی من هم راضی نمی شدم وقتی دیدم دستم از همه جا کوتاه است مقوا ها را برای مادرم بردم و او مشغول کشیدن نقاشی شد و من رفتم و خوابیدم…
فردا صبح به همراه کیفم نایلکس مقوای را باخودم بردم.معلم گفت نان ها را روی میز بگذارید.من دستم را بردم بالا و ماجرا را برای معلم تعریف کردم.او هم وقتی مشمبا را باز کرد و مقوا را بیرون آورد حیرت زده شد.
کل کلاس در حیرت ماندند.
خلاصه ان روز خیلی روز خوبی بود چون هم کارم را انجام داردم و هم خیلی عالی.
خلاصه آن نقاشی سال ها در آن جا روی دیوار کلاس اول ماند و وسیله ای برای یاددادن حرف (ن)برای معلمم شد.پارسال هم که مادرم به مدرسه سرزده بود گفت آن نقاشی هنوز روی دیوار کلاس اول ماندگار شده است.

 

پایان انشای یک روز از کلاس/ انشای یک روز از مدرسه