انشا صفحه 81 نهم

درس کده

انشا صفحه 81 نهم

%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b5%d9%81%d8%ad%d9%87-81-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7

 

همه انشا های صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

در این ساعت از سایت برای شما کاربران گرامی همه انشا های صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

این انشا ها شامل:

كودكي من / یک روز از کلاس / جلسه امتحان / هدف زندگي / نوجواني / عاقبت فرار از مدرسه و پرواز بدون بال میباشد

برای نمایش هر انشا بر روی لینک آن کلیک نمایید

———————————————————–

۱- انشا كودكي من

۲- انشا یک روز از کلاس

۳- انشا جلسه امتحان

۴- انشا هدف زندگي

۵- انشا نوجواني

۶- انشا عاقبت فرار از مدرسه

۷- انشا پرواز بدون بال

 

همچنین شما دانش آموزان و کاربران سایت درس کده میتوانید انشا های خود درباره ی این موضوعات یا سایر موضوعات از قسمت ارسال مطلب یا نظرات برای ما بفرستید تا به نام شما در سایت قرار بگیرد

با تشکر – سایت درس کده

انشا پرواز بدون بال

در این مطلب از سایت برای شما انشا پرواز بدون بال که در صفحه ۸۱ مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم امیدواریم مورد پسند شما همراهان سایت درس کده قرار بگیرد

نام انشا: پرواز بدون بال

Flying Without Wings

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: ۸۱

انشا شماره ی یک در مورد پرواز بدون بال: 

حتما تا به حال سوار بر هواپیما در کرانه های آسمان پرواز کرده اید.ولی با شما با این که در درون هواپیما نشسته بودید،لذتی باور نکردنی را بدست آوردید ولی تنها پرندگانی که در آسمان آبی پرواز می کنند می توانند لذت واقعی پرواز را بچشند.تنها این موجودات خداوند هستند که می توانند این احساس سبکی استثنایی را تجربه کنند.در زمان کودکی زمانی که شخصی جان خود را ازدست می داد بزرگتر ها به ما می گفتند که او پرواز کرد و رفت پیش خدا !چه می شد؟چه می شد اگر انسان هم مانند لک لک ،گنجشک و هزاران پرنده ی دیگر انسان هم بال و پری می داشت و همه آدم ها می توانستند این رویای دیرین و کهن بشریت را تجربه کنند.در زمان خردسالی اگر از کودکان سوال کنید که در آینده می خواهند چه شغلی را انتخاب کنند به یقین اکثریت آن ها می گویند که خلبانی را از بقیه کار بیش تر دوست می دارند.بی تردید علت آن که کودکان ذهنیت زیبایی را نسبت به پرواز دارند.بدون شک زمانی که به آسمان آبی و بی انتها نگاه و نظر می کنند عاشقانه خواستار این بودند که لحظه ای جای پرندگان می بودند.
برخی از همین افراد وقتی بزرگ می شوند رویای شیرین خود را بدست فراموشی می سپارند و دنبال کاری دیگر می روند و نه برخی همین عشق به پرواز را در ذهن خود نگه می دارند و به این آرزویشان می رسند.
بعضی دیگر از مردم عارف هم پرواز را دو نوع می بینند:۱-مادی ۲- معنوی
پرواز مادی را به وسیله هواپیما و… انجام می دهند و پرواز معنوی را با عبادات مخلصانه در راه ایزد منان.راه اول راه پرواز به سوی آسمان پر از زیبایی است که مخلوق پروردگار است و راه دوم راهی است که با آن می توان به سوی آفرییننده جهان پر کشید که همین نوع پرواز بهترین پرواز است.
کلام آخر این که همه نوع پرواز زیباست.
آرزوی من این است که:
همانند پرنده ای در آسمان، شناور باشم و مانند عابدی مخلص به سوی خدا پر بکشم

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی ۲ در مورد پرواز بدون بال: 

از من از پرواز میپرسی ؟! از منی که به زمین چسبیده ام ؟! از منی که بلندی دستم حتی به خوشه ی انگور درخت حیاطمان هم نمی رسد؟! از منی که اسیر این دنیا شده ام؟!
قناری ای که شبش را در قفس صبح میکند از پرواز چه می داند؟ انسانی که اسیر جسم خاکی و نیازهای خود است ، چطور میتواند پرواز کند؟
پرواز را باید از عقاب بپرسی! آنگاه که بال می گشاید ؛ و آنگاه که از فراز کوه ها ، قله ها ، دره ها ، دشت ها و صحراها می گذرد ، و آن هنگام که به سمت بینهایت پرواز می کند و روشنی را به چشم خود در بیکران آسمان ها می بیند ؛ و هنگامی که به زمین و هر چه روی آن است از بالا می نگرد ، لذت پرواز را باید از جانباز ویلچرنشینی پرسید که دست و پاهای خود را اهدا کرده تا همچون جعفر طیّار دو بال بهشتی داشته باشد!
برای پرواز دنبال بال و ملخ و پروانه نگرد ؛ پرواز ، دل میخواهد ؛ آنگاه که دل از دنیا و متعلقاتش کندی ،پاهایت نیز از زمین جدا خواهد شد ، روحت نیز سبک خواهد شد و به پرواز در می آیی بدون آن که خودت حس کنی و پرواز یعنی این!

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی ۳ در مورد پرواز بدون بال: 

از سال ها پیش بشر همواره دنبال راهی برای پرواز کردن بود. او بار ها آزمایش کرد، ساخت، شکست خورد اما باز ناامید نشد. هر وقت که به پرندگان نگاه می‌کرد امید بیشتری برای پرواز کردن به دست می‌آورد. آن قدر تلاش کرد که بالاخره توانست برای پرواز کردن اولین هواپیما ها را بسازد.

وقتی که بچه بودم به پرندگان نگاه می کردم ، افسوس می‌خوردم که چرا من بال ندارم ؟ چرا نمی‌توانم مثل آن ها پرواز کنم؟

بزرگ تر که شدم ، وقتی متوجه شدم که توانایی هایی که من دارم بیشتر از آن هاست ، تصمیم گرفتم که دیگر افسوس نخورم و به جای آن از پرندگان مهاجری که با تغییر فصل ها ، صد ها کیلومتر را برای رسیدن به مقصد خود طی می‌کنند درس بگیرم. از کنجکاوان پرواز و از مخترعین اولین هواپیما ها درس بگیرم.

درس بگیرم که رسیدن به مقصود‌ها کار ساده‌ای نیست. برای رسیدن به آن ها باید صد ها بار شکست خورد و هر بار امید بیشتری به دست آورد.

انشا شماره ی ۴ در مورد پرواز بدون بال: 

پرواز برای هر کس به معنی خاصی است برای مثال یک فرد نیازمند پرواز را در رهایی از مشکلات این دنیا میداند. ولی در عین حال یک فرد غنی شاید از شنیدن کلمه ی پرواز به فکر داشتن یک هواپیمای شخصی بیافتد.
یکی از بهترین معانی پرواز و اوج گیری در زمان جنگ اتفاق افتاد که رزمندگان طوری پرواز کردن که به بالاترین نقاط رسیدند و سربلند شدند.
در کل کلمه ی پرواز حس خوشایندی به هر انسانی میدهد.
امیدوارم همیشه مانند عقاب اوج بگیرید.

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی ۵ در مورد پرواز بدون بال: 

پرواز شاید توصیفش با زبان آدمی کمی دشوار باشد ! از آنجا که پرواز برای تمامی خلایق خداوند معنای خاص دیگری دارد ، نمی توان آنرا واژه ای با تشریح کاملا مطلق دانست . همان گونه که مشهود است ؛ پرواز برای یک حیوان با نام پرنده امری کاملا معمول است . حقیقتا کلیه ی هستی وی در یک عمل خلاصه می شود و نیز خواهد شد و البته آن پرواز است . برای یک مثال ؛ یک عارف و خدا شناس حقیقی حاجتی مگر پرداختن با یزدان ، پروردگار جهان ، ندارد و همانا این معراج همان پرواز است ! آری پرواز همان گونه که وجودت می گوید تنها بال زدن در آسمان نیست بلکه پرواز درونت را به آسمان های بی انتها می برد … راستش نمی توان بیش از این ساده آنرا معنا کرد . سروده ای از حسین سنگری بر دفتر اشعار افزوده شده است و این دو بیت گزیده ای از ابیات زیبای وی در خصوص پرواز است :

به من آموختی پریدن را رسم شیرین پر کشیدن را
رفته ای تا بفهمانی عاشقی دل بریدن از دنیاست

شهیدان همگی پر کشیدند ؛ پر کشیدند تا آن بالای بالا … کاش می شد ! اما نه این بار ای کاش و شاید ها بلند پروازی ذهن نیست ! می بایست دست در دست آنان بگذاریم ، گویی می دانم قضایا چیست . اگر که بال هایت بی پروا باشند ؛ رو انداختن به بنده دیگر چه حاجتی است ؟ خداوند همان آشنای تو در آن بالاست …
بگذار صداقت را بار دیگر تعریف کنیم ؛ خداوند فطرتی در تو نهاد و گویی آن فطرت علوم عالم را همه در بر دارد ! مگر از خاطر برده ای آن فطرت چیست ؟ همان دو بال یک پرنده است ، پس پر بکش بدان آسمان ها .

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی ۶ در مورد پرواز بدون بال: 

پرواز، واژه رویایی بشر از پیدایش تمدن انسانی بوده است . انسان همواره کوشیده است تا به بی کران ها برسد . ساخت وسایلی که او را به این هدف برساند اهمیت این مسئله را مشخص می کند .
کسانی بوده اند که برای پرواز به بی کران انسانیت کوشیده اند . کمال انسانی و مدارج بالای الهی را بدست بیاورند. عارفان ،شاعران و نظریه پردازان علوم فلسفی و روحانیون مذاهب الهی و غیر الهی مهم ترین دغدغه ی فکریشان پرواز به اوج انسانیت بوده و هست . اما علاوه بر این اقشار خاص تمام انسان ها در ذات خود مایل به پرواز هستند پروازی که گاه محقق می شود گاه خیر .
زمانی که هدف پرواز است ، مابقی امور به وسیله تبدیل می شوند ،حتی خود انسان . زیباترین و کامل ترین وجه بشریت حالت پرواز اوست پس بکوشیم هدف را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهیم نه ابزار ها را . . .
“پرواز را به خاطر بسپار . پرنده مردنی است ”

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی ۷ در مورد پرواز بدون بال: 

تصور شما از پرواز چیست؟ایا پرواز تنها مختص موجودات بالدار است و دیگر موجودات هیچگاه نمی توانند پرواز کنند.انسان سالها در ارزوی پرواز بوده و چه بسا خطر هایی که در این سفر تجربه ننموده است.انسان در این راه وسایلی چون بالن هواپیما و هلی کوپتر و … را اختراع کرده است که تمام این ها حاکی از علاقه ی بی نظیر انسان به پرواز است.و اما دلیل این علاقه ی بی نهایت انسان به پرواز چیست؟شاید انسان خود را در ان شرایط به خداوند نزدیکتر می داند ولی ما امروزه می دانیم که نزدیکی به خداوند در فاصله نیست بلکه به میزان اعتقادات و نحوه شناخت خداوند مربوط است و پرواز انسان به داشتن بال و پر نیست بلکه به قلب و روح پاک و خالص است…پایان…

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی ۸ در مورد پرواز بدون بال: 

نمی دانم که از پروازچه می دانی، ولی امید وارم انچه که در ادامه می خوانی انچه باشد که خواهی دانست.
پرنده ای را دیدم که اوج گرفته بود،اما دیگر بالش شکسته است، با این حال بازهم سعی می کند اوج بگیرد و به مقصدش برسد.هواپیمایی را دیدم که سوخت نداشت اما مسافرانش را به مقصد رسانده بود، وهر لحظه منتظر مقصد بعدی بود تا دوباره شانس خود را در آسمان امتحان کند.
اماروزی پروازی را دیدم که اوج نداشت.این پرواز ما انسان های عادی در زندگی مان است .پروازی که نه اوج دارد و نه مقصد. اصلاً آیا تا به حال پرواز کرده ایم؟! ازکجاشروع کرده ایم وحال کجاایستاده ایم؟ تا به حال فکر کرده ایم که چگونه زیبا پرواز کنیم و اوج بگیریم؟
می خواهی بدانی که زندگی خوب چیست ؟اگر جوابش بله است، بشین و بیاندیش که پرواز انسانی که درآن اوج می گیردو برای رسیدن به مقصد تلاش می کند،هر چند که پروازش به شکست منجر شود، چقدر زیبا تر است از پروازهای پرنده ای که همه پرواز هایش به موفقیت منجر شده است.

 

 

پایان انشا پرواز بدون بال

امیدواریم این مطلب برای شما مفید بوده باشد

 

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه
انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه
 

در این مطلب از سایت برای شما انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه که در صفحه ۸۱ مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

امیدواریم مورد توجه شما دانش آموزان و کاربران وبسایت درس کده قرار گیرد

نام انشا عاقبت فرار از مدرسه

کتاب مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: ۸۱

انشا شماره ۱ درباره عاقبت فرار از مدرسه:

 

دیشب خبر دار شدم خالم اینا از تهران اومدن و قراره زودی هم برگردن آقا سر و ته فیزیک رو بهم چسبوندم و شیمیو بیخیال شدم و در نقش اصلی خودم که همان کوزت میباشد فرو رفتم(لازم به ذکر میباشد که حداکثر سالی ۴ بار کوزت میشم!)
خلاصه هرچی مامان میگف خونه مرتبه و…جوگیر شده بودم و با این کمر ناقصم کل خونه رو جارو کشیدمو اتاق خودمو داداشامو هم مرتب کردم و از این کارا…

خاله اینا اومدن.منم پسر خالمو بعد از عروسیش واسه بار اول بود میدیدم.یعنی بعد از ۵ یا ۶ سال زیارت نمودیمش. 🙂

خاله اینا شام خوردن و رفتن خونه بابا بزرگم . وقتی که رفتن منم از ساعت ۱۲ اومدم پای نت تا ساعت ۱ بعدم دیدم حوصله شیمی رو ندارمو نخونده خوابیدم …تا اینجا همه چی عادی بود…

داستان از اینجا شروع میشه که صبح پا شدم دیدم حالم خوب نیس بابا اینا هم گفتن نمیخواد بری مدرسه.با صدای زنگ ساعت گوشیم پا شدم و دیدم این رویا و خواب شیرینی بیش نبوده و حالم خوبه خوبه!

اما مگه این رویا از مخم بیرون میرفت؟ مخصوصا وقتی فک کردم دیدم تمرین زبان ننوشتم و شیمی نخوندمو فیزیکمو  سرسری خوندم از طرفی خاله اینا هم قرار بود تا قبل از ظهر برگردن تهران و… خلاصه مامان جان اومد بالا سرم و گفت بیداری؟ گفتم نمیخوام برم مدرسه حوصلم نمیشه و ازی صوبتا…

مامان منم که پااااااااااایه خندید و گفت خب نرو.خلاصه نرفتم!به همین راحتی!

هرکاری کردم خوابم نبرد و تا ساعت ۹ بی کاربودم بعدم با مامان رفتیم خونه بابا بزرگ.چشمتون روز بد نبینه پامو داخل نذاشته بودم کوزت بازی شروع شد… 🙁

تاجایی که همه کلی مسخره ام میکردن که عجب مدرسه نرفتنی شد… :/

از ظرف شستنو درست کردن سالاد و چایی گرفته تا بجه داریو…منم ک مهربووووون دلم نمیومد بگم نه….:)

دیگه ظهر بود که مامان بزرگ اینا واسه نهار نگهم داشتن اما همش میترسیدم نهارشون کم باشه و…. خلاصه وقت نهار نی نی خاله دیگم رو بغل کردم و گفتم گشنم نی!حالا داشتم ضعف میکردم اما خب ….

بیچاره نی نی رو گذاشته بودم اونور و خودم در حالی که گیج خواب بودم شازده کوچولو رو واسه بار n ام میگوشیدم.

اینم از نهارمون…ولی بعد از این که کلی غذا باقی موند منم یکم دس دس کردم و بعد از یه نیم ساعتی با اصرار مامان بزرگ مثلا با اکراه یکم نهار میل نمودم. 🙂

بعد از نهارم ژانر دوم کوزت بازیم شروع شد و تا رفتن خاله اینا ادامه داشت…

و در خلال این کوزت بازی متوجه شدم که بچه ها امتحان شیمیو فیزیک رو هم لغو کردن….

دایی عزیزم در همین حین اومد و زد رو شونم و گف نرگس پشت یه وانت درب و داغون نوشته بود اینه عاقبت فرار از مدرسه….

لبخند کج و تلخی (!) تحویلش دادم …

بسی فکر نمودیم و به عاقبت مدرسه نرفتنمان اندیشیدیم و در کمال بهت به این نتیجه برسیدم که ای کاش صبح آن خواب شیرین را نمیدیدم ….!

 

انشا شماره ۱ درباره عاقبت فرار از مدرسه: (ناصر الدین شاه و عاقبت فرار از مدرسه)

در سنوات کودکی که هنوز پشت لبمان سبز نشده بود، مهد علیا دستمان گرفته و ما را به قصد مکتب خانه، شال و کلاه کردند لیکن ما که خیالات فرمودیم آنجا مکانی است برای عیش و نوش، با رغبت تمام، به راه شدیم. معلم ما، آقا میرزا، ناصر خان سلطان شکری بود که حلقه دروس وی گاه از طویله خانه اش افزون می گشت و ما که جزو آخرین نفرات کلاس بودیم تقریبا مکانی در جوار آغول عایدمان شد طوری که عن قریب بود با گوسفندان، مشق کنیم.
میرزا ناصرخان که بیشتر اهل تجارت بوده و مارمولک و مکار تشریف داشتند، اصالتا از مردمان شیراز بوده و آنچنان محاسن بدقواره ای داشتند که هر بار میل می کردیم از آنها جهت ساختن تلی یا لیقه استفاده بریم. میرزا گویا اهل عمل بوده و در تایم هایی که نارکوتیک افیونی ماده ای کریستال نام، ایشان را خوب می ساخت از بدو دخول به کلاس تا الی آخر فی المثل تراکتور رومانی به حضار مشق می دادند. مع الهذا ما مشمول تلامیذ و استیودنت های سفارش شده بودیم و بیشتر اوقات ما را به حال خودمان می گذاشتند، لیکن به یاد داریم زمانی که حرف ب را برای یادگیری رسیدیم، عند الادا چون قدرت تشخیص صدای میرزا را از گوسفند بغلی نداشتیم لاعمد، ب را بع تلفظ می کردیم لیکن بر حسب تکرار دوگانه، میان آن همه آدم، ندای بع بع گوسفندانه ای فضای کلاس را کمیک نموده بود اما گزمه چی کلاس هر قدر مراقب شد نتوانست منشا توطئه را پیدا کند.
دیگر اینکه کلاس میرزا به علت پارادوکس های رویت شده موردپسند شخص ناصر الدین شاه واقع نشده و عطای یادگیری بدین سان رابه لقایش بخشیده، تحت الحمایه مظفرخان بی سواد دوست، مکتب و میرزا ناصر را پیچانده، از مدرسه گریختیم. آخر الامر که از مدرسه یا به قول فرنگی ها همان اوسکول بر می گشتیم به اوسکول کردن مهد علیا فکرون بودیم که ناگاه یک فقره گاری از مقابل ما عبور کرده که پشت آن با رسم الخطی زیبا نوشته شده بود: عاقبت فرار از مدرسه. فی الحال که به آن موقع می اندیشیم می فهمیم که اگر بر ابجد آموزی در داخله اهتمام می ورزیدیم لیکن از دانشگاه هاوایی، مدرک قلابی نمی ستاندیم، اینک سهم المقدار ما از دریای کاسپین این طوری ضایع نمی شد و از جانب روس ها مورد اشانتیون قرار نمی گرفتیم.
در این ازمنه آدمیان به فکر بیزینس بوده و قاعده قلیلی به یادگیری می کوشند تا آنجا که آمار و احصائیه دوران ابتدایی و کالج به شدت افول کرده معهذا وزارت تعلیمیه و تربیتیه خم به ابرو نیاورده و حرکتی من باب تشویق و اکسلنت شباب از راه به در شده نمی کند، این شده که شماری از شباب فشن، حضوری مستمر با حق آب و گل بر سر چهارراه شوارع یافته و به هللی تللی امورات می گذرانند.
دیگر این که یکی از اقدامات پیشنهادی ما برای فرهنگ سازی و کالچرینگ به گاورمنت من باب ترویج روحیه علم اندوزی به جای زراندوزی، پشت نویسی گا ری ها، اتول های وانتی و شاید کامیون ها است که جماعت شباب آن را دیده از مشقات کارگری و لیبریک درس عبرت گرفته، تحصیل را به اشتیاق دنبال کنند. ایضا توصیه می شود بر روی اتول های مذکوره جمعی گوسفند بارزده تا مخاطب با ماهیت مدرسه گریزی فی الواقع آشنا شود.
دیگر این که یکی از علما و رجال دانشمند فرنگی بابت در رفتن از مدرسه، جمله قصاری گفته که با بسته شدن درب هر مدرسه، درب زندانی باز می شود. ملزوم است گاورمنت به جای تفاخر به گشایش شعبات جدید التاسیس عدلیه در مملکت به فکر شباب مدرسه گریز باشد، شاید که معایب به همراه محاسن اصلا ح شود.
سخن سر به درازا کشیده لیکن اگر کتب دوران مبتدیه را به یاد داشته باشید لا جرم باید حضور انورتان عرض نماییم که اینک آن خاطریه های خوش و کاراکترهای محبوب در طول گردش دهر دچار تحول منفیه شده و عن قریب است که این پرابلم دل صاحب سوخته ما را چنان کباب بختیاری کناد. فی المثل میرزا دهقان فداکاریان به سبب اکسپنسیو و گران بودن البسه، تمایلی برای آتش زدن آن ها نداشته و برخورد ترن با سنگ ها به خاطر ایشان تفاوتی نکند. ایضا چوپان دروغگو همانند چرچیل در گیتی مورد احترام قرار گرفته و همگان مشتاق خالی بندی های وی هستند. شنگول و منگول آن قدر مونگول گشته اند که شریک جرم گرگ مربوطه شده، سه نفری روی هم ریخته اند تا قالب پنیر مسروقه روباه را دودر کنند. از آن طرف کوکب بیگم اصولا از چشمی درب آپارتمان، آمار مهمانان را گرفته، دیگر فاز پذیرش ندارد، لیکن اگر فرصتیه پا بدهد و اصغر آقا در خانه تشریف حضور نداشته باشند به گرفتن پارتی اقدام می کنند و با اکس بازها می پرند. عجیبا که کبری تصمیم گرفته از مدرسه فرار کرده به خانه بخت رفته، شاید از ظرف شستن در خانه ابوی، نجات پیدا کند. امان از روزگار، از مدرسه فرار نکن، خطرناکه حسنک؟!

 

منبع : درس کده

انشا عاقبت فرار از مدرسه

 

 

 

انشا نوجوانی

 

در این مطلب از سایت درس کده پنج انشا در مورد نو جوانی که در صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

امیدواریم از این انشا ها لذت ببرید

نام انشا نوجوانی

نام انشا به انگلیسی: composition about Teenager

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: ۸۱

انشا شماره ۱ درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

کسی که پا به دوره ی نوجوانی می گذارد احساس می کند که بزرگ شده است و باید کار های بزرگی را هم انجام دهد.

او با نگاهی دیگر به جهان اطراف خود نگاه می کند و همیشه احساس می کند که با دیگران متفاوت است.

من از وقتی به دوره ی نوجوانی رسیده ام اعتماد به نفسم بسیار بالا رفته و رویا پردازی هایم بیشتر شده است،این را مخصوصا شب ها قبل از خواب بیشتر درک می کنم.آخر من شب ها قبل ازخواب،بیشترازهر وقت دیگری در رویا هایم غرق میشوم.

رویا هایی که بلند بودن ودور بودنشان را خودم نیز احساس می کنم.ولی با این حال،باز هم دلم می خواهد بهشان فکر کنم.مثلا یکی از رویا های بلند من،درس خواندن در دانشگاه آکسفورد بعد درس دادن در دانشگاه شهید بهشتی تهران است.

خواهرم می گوید رویا بافی و کمی بد اخلاقی ویژگی های آدم های هم سن توست که هر دوی آن بعد از دوران بلوغ کمتر میشود. خواهرم می گوید اینکه بد اخلاقی های آدم کمتر بشود خیلی خوب است اما رویا بافی همیشه بد نیست.یعنی اگر آدم بعد از فکر کردن به آرزو های بزرگ تصمیم جدی برای رسیدن به آن بگیرد،بسیار هم خوب است و باعث پیشرفت می شود. من هم قدر رویا هایم را می دانم و برای رسیدن به آن تلاش می کنم.

از ابتدای وارد شدنم به دوره ی نوجوانی،غیر از رویا بافی و بد اخلاقی،متوجه تغییرات دیگری هم در خودم شده ام.مثلا این که احساس می کنم نگاهم،صدایم،فکرم،سلیقه ام،و حتی شکل ظاهری ام کمی فرق کرده است.

من نسبت به گذشته،احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری می کنم و نسبت به ظاهرم حساسیت بیشتری نشان می دهم.

اگر چه من دلم می خواهد مستقل باشم اما گاهی زیاده روی می کنم،مثلا وقتی مادرم می گوید این لباس را بپوش یا آن را نپوش خیلی عصبانی میشوم.خلاصه این که دوره ی نوجوانی هم خوب است و هم بد و من سعی میکنم خوبی هایش را حفظ کنم و بدی هایش را همین جا در دوران نوجوانی ام بگذارم وآن ها را با خودم به دوران جوانی ام نبرم.

 

انشا شماره ۲ درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

اگه دنیا رو به سه روز قسمت کنیم: یه روز به دنیا میایم، یه روز میمیریم و یه روزشم زندگی می کنیم. حالا ما با اون روزی که به دنیا میایم و می خوایم بمیریم، کاری نداریم. چون نه اومدنمون دست خودمونه و نه مردنمون، اما اون یه روزی که زندگی می کنیم، فکر می کنم بهترین قسمتش دوره ی نوجوانیمون می تونه باشه.

میگن آدما در دوران نوجوانی سرشار از شور و اشتیاق، امید و آرزو و دارای انرژی مضاعف هستند. البته بیشتر این حرف ها جنبه ی شعاری داره. چون امروزه نو جوانان دیگر این گونه که گفته شد، نیستند. مثلاً خود ما، انگار نه انگار که در دوران نوجوانی هستیم. اونقدر که مشکلات و بدبختی هامون زیاده، وقت نمی کنیم سرمونو بخاریم. چه برسه که بشینیم فکر و خیال و آروز کنیم. البته شاید قدیم ترها نوجوانی شکل دیگری داشت. اما نه، اون زمونا هم مردم گرفتاری های خودشونو داشتن.

میگن آدم گرسنه که دین و ایمان نیمشناسه. به نظرم نوجوانی و لذتهاش مال اوناییه که پول دارن. ما فقیر بی چاره ها باید بالشتامونو عروسک فرض کنیم.

چون موضوع انشا قشنگه، می خوایم قشنگ بنویسم، دیگه کمی رویایی فکر کنیم. «نوجوانی یکی از زیبا ترین دوران از مقاطع زندگی هر انسانیست.»

نو جوانی دورانیست که شخصیت هر فردی کامل شده و معیارهای یک فرد کامل در او نمایان می شود. پس می توان نو جوانی را پلی بین کودکی و جوانی دانست که همزمان با بلوغ است و در آن افراد دچار خود بزرگ بینی های کاذب می شوند، احساس بزرگی می کنند.

ما نباید از دوران نوجوانی که از استثناترین دوران عمرمان هست، غافل شویم و آن را به بطالت بگذرانیم که آنچه که بگذرد، باز نخواهد آمد.

 

انشا شماره ۳ درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

نوجوانی بهار زندگیست که همچون اسبی تازه نفس شتابان می رود نوجوان باید اسب را در صراط المستقیم هدایت کند تا از راه به در نگردد و به همنشینی با بدان گرفتار نشود چرا که امام صادق (ع)می فرمایند :

نوجوانان را قبل از آنکه دشمنان اعتقادی به سراغ انها بروند حدیث بیاموزید.

نوجوانی پایه ی آینده است آینده ی درخشان در آن است که از پایه تلاش و کوشش کرد .

نوجوانی یعنی تشکیل شخصیت یک فرد یعنی تولد دوباره ی انسان نوجوانی نظیر مرغی است که بر روی بام زندگی نشسته و خیلی زود از لب بام زندگی می پرد پس باید فرصت نوجوانی را قدر شمارید و این نعمت را شکر کرد از سویی دیگر می توان به سخن دایموند اشاره کرد آنجا که این چنین بیان کرد:با زر می توان خیلی از کارها را انجام داد ولی جوانی را نمی توان با پول خرید.

سعادت عزت بزرگواری موفقیت و عاقبت به خیری همه ثمره های درخت نوجوانی هستند که بدست خانواده ی ما آبیاری شده است

 

انشا شماره ۴ درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

آری نوجــوانی زیباست ، به زیبایی مـاه ، به لطافت گل ، به طراوت بــاران .

نوجوانی برای همه زیبــاست ؛ بهتر است بگوییم زیبا خواهد شد اگر زیبایی آن را بپذیریم و پرورشش دهیم مانند بذر گیاه ، با آب صداقــت ، با نور مهــربانی و با خاک ایمــان و اعتقــاد پرورشش دهیم .

بیایید زیبایی نوجــوانی را چنان پرورش دهیم که
که حتی در زمان بزرگــسالی هم از آن بهره ببریم و به آن افتخـــار بورزیم و هیچ گاه افسوس مخوریم و مگوییم کاش زمان برمی گشت .

اما زمان این کلمه پر رمــــــــز و راز رازیست برای نوجوانی رازی که مانند گذشت ابرها ، مانند پر زدن پروانه ها ، مانند روییدن سبزه ها تنها یک لحظه است می آید و سریع می رود ؛ اما کسانی هستند که این لحظه را برای خویش عمری با لذت و سرزندگی کنند ؛ عمری مانند طلوع دوباره ی خورشید ، طلوعی زیبا ، طلوعی که هیچ گاه نمی گویند غروب کرد…

پس به امید طلوعی بدون غروب بیایید جاودانه شویم و نوجوانی خود را زیبا نقاشی کنیم ؛ با رنگ هایی از صداقت ، مهربانی ، گذشت و فداکاری ، شور و اشتیاق و سپس آنان را با قلموی اعتقاد بر بوم ایمان نقش زنیم و تصویری از آینده خود را با توکل بر خالــــق هستی بسازیم و از آن کمال استفاده را ببریم .

به امید طلوعی بدون غروب بیایید سرزمین نوجوانی خود را با بهترین بـــذر ها پرورش دهیم و از آنها درختانی پر بار بسازیم تا علاوه بر خودمان دیگران هم از آن بهره ببرند چرا که امام علــــی علیــه الســـلام نیز می فرماید : ((دل نوجــوان مانند زمین آماده است که هر بذری در آن افشانده شود می پذیرد.))

ای نوجوانان سرزمین نوجوانی خود را خوب بسازید و خوب بر بوم نقاشی نوجوانیتان نقش زنید که بزرگسالی نزدیک است. به امیـــــد پــایــانی زیبـــا و بیـــادمــاندنی…

 

انشا شماره ۵ درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

برای اینکه بدانیم به کجا می رویم باید بدانیم از کجا می آییم و برای اینکه بدانیم در کجا هستیم باید گذشته ی خود را بجوییم.

در این جهان همه ی کائنات و اشیا به هم مربوط هستند همه مانند زنجیری به یک دیگر متصل شدند و اگر فقط حلقه ای از آنها گم شود زنجیره ی دیگری وجود نخواهد داشت تا جهان بر پایه ی آن ثانیه هارا یکی یکی پشت سر بگذارد و برنامه ی روزمره اش را انجام دهد.

اگر سحر نبود دیگر چگونه دنیای تاریک و خاموش شب به جهان روشن و پر جنب و جوش روز متصل می گردید؟

اگر بهار نبود دیگر چگونه خاک نژند و سرد زمستانی گرم می شد؟چگونه برف ها با زمین وداع می کردند؟ چگونه زمین آماده ی زندگی ای دوباره می شد تا جوانه های بیشتری را با جهان آفرینش آشنا کند؟چگونه؟!

آگر قلب نبود دیگر چگونه انسان می توانست با احساساتش با دیگران ارتباط برقرار کند تا زندگی ممکن شود؟

اگر نوجوانی نبود انسان چگونه از دوره ی کودکی به جوانی می رسید؟ آیا با همان آفکار کودکانه می توانست جوانی کامل شود و در اجتماع به مردم خدمت کند؟

آیا نباید انسان به بلوغ احساسی برید تا بتواند درست تصمیم بگیرد؟

دنیای بیرون با افکار یک کودک که در دنیای مجازی زندگی می کند بسیار متفاوت است پس نباید دوره ای وجود داشته باشد تا انسان را برای زندگی در آینده آماده کند؟

پس نوجوانی مهمترین دوره ی زندگی یک فرد است.اگر نوجوانی وجود نداشت جوانی نبود پس در نتیجه جهانی هم وجود نداشت.

در واقع نوجوانی همانند پلی است که دنیای شاد کودکی را به دنیای شلوغ و گیج کننده ی جوانی متصل می کند.

 

 

 

انشا هدف زندگی

 

نام انشا: هدف زندگی

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: ۸۱

نام انشا به انگلیسی: target of life

 

مهم ترین و اصلی ترین هدف من در زندگی تقرب به خداوند متعال و کسب رضایت اوست زیرا می توانم به این وسیله به هدف های دیگر هم برسم . امام حسین ع هم در این مورد می فرمایند :

هر که خشنودی خدا را بطلبد هر چند به قیمت خشم مردم، خداوند او را از مردم بی نیاز می کند و هر که رضایت مردم را با ناخوشنودی خدا طلب کند خداوند او را به مردم وا می گذارد.

« هدف زندگی» بیانگر این نکته است که « انسان به کدامین سو باید حرکت کند تا کجا پیش رود در نهایت چه بشود » چه سرنوشتی فراروی او هست و سعادت او در چیست ؟

هر انسانی برای زندگی خود اهدافی دارد. هدف داشتن، مانند اعتماد به نفس، ارزش و دلیلی برای ادامه زندگی است و اگر انسان از وجود اهداف زندگی خود آگاه باشد، یا نباشد، به ارزش واقعی آنها خدشه ای وارد نمی شود. درست مانند واقعیت های جهان هستی؛ آگاهی و یا عدم آگاهی ما، باعث هیچگونه تغییری در آنها نمی شود. اگر در مورد اهداف زندگی خود شک و تردید دارید، اصلا ناراحت نباشید. افراد زیادی هستند که حتی، هدف داشتن را به تمسخر می گیرند! مانند بسیاری از جوانان و شاید خود شما در دوران جوانی! بسیاری از مردم بصورت شناور بروی جریان زندگی، بدون هدف و برنامه ریزی، مشغول گذران عمر هستند. این امری طبیعی است که انسان روز به روز زندگی خود را سپری کند. یک روز، پر از تنش و عصبانیت و روز دیگر آرام و بدون خشونت، مانند اقیانوسی که در یک گوشه آن طوفان و در گوشه ای دیگر آرام و آفتابی است. بهر حال، زندگی از بدو تولد تا سنین بلوغ و بزرگسالی و پایان باشکوه آن، بصورت شناور ادامه دارد. آیا این واقعا همان چیزی نیست که همه خواهان آن هستیم؟ یک زندگی بدون تشویش و نگرانی؟ بدون شک این یک زندگی دلخواه است، ولی انسان می تواند بیشتر بخواهد و برای خواست و دریافت بیشتر، به هدف نیازمند است.

هدف در لغت، به معنای (نشانه) و (غرض) است، اما در اصطلاح چیزی است که شخص قبل از عمل، آن را در نظر می گیرد و نیروی خویش و وسایل لازم را برای وصول به آن به کار می برد و غرضش دست یابی و رسیدن به آن است.

شناخت و انتخاب هدف، یکی از اساسی ترین موضوعات زندگی انسان است. اگر انسان هیچ شناختی از هدف خود در زندگی نداشته باشد، آن را پوچ و بی معنا خواهد یافت. همه فعالیت های آگاهانه و نا آگاهانه انسان زمانی مفهوم خواهد داشت که هدف نهایی اش در زندگی روشن باشد.

 

پایان انشای هدف زندگی

انشا هدف زندگی

انشا جلسه امتحان

در این ساعت از سایت برای شما انشای جلسه امتحان که در صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

نام انشا: جلسه امتحان

صفحه: ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا شماره یک درباره جلسه امتحان:

کلاس ششم بودم و از آن جایی که اوایل سال تحصیلی بود معلم ها زیاد از وضعیت تحصیلی دانش آموزان آگاهی نداشتند. من عادت داشتم درس های حفظی را خط به خط حفظ کنم و عیناً بدون کم و کاست در امتحان تکرار کنم. سر جلسه امتحان علوم اجتماعی بود که معلم شروع به توزیع برگه های امتحانی کرد. منتظر بودم بلافاصله پس از دریافت برگه، متون ضبط شده در حافظه ام را عیناً بر روی برگه امتحان منتقل کنم.
برگه سوالات به دستم رسید، نگاه کلی به برگه انداختم، خوشبختانه پاسخ تمام سوالات را می دانستم. بدون درنگ شروع به نوشتن پاسخ ها کردم. سوالات را یکی پس از دیگری با سرعت زیاد پاسخ می دادم. همگی هم عین جملات کتاب! خیالم راحت بود که نمره کامل خواهم گرفت. فقط نگرانیم کمبود وقت بود. چون پاسخ ها را کامل می نوشتم وقت زیادی صرف هر سوال می شد.

ساعات پاپانی امتحان بود که صدای مراقب شنیده شد. وقت تمام! برگه ها بالا!
در حال نوشتن آخرین کلمات بودم که مراقب اسمم را صدا زد. آقای… برگه ات را بالا بگیر!
برگه را بالا آوردم و مراقب شروع به جمع کردن برگه ها کرد.
هفته بعد، معلم برگه های تصحیح شده را آورده بود. من یکی که خیالم راحت بود! چند دقیقه اول معلم شروع به نصحیت کرد و گفت در ابتدای جلسه امتحان اعلام کرده بودم که هر دانش آموزی تقلب کند، در طول سال با او درگیر خواهد بود و…
نوبت به اعلام نمرات رسید. اسامی را از بیشترین به کمترین نمره مرتب کرده بود! از نمره های بالا شروع شد. آقای… ۱۹ / آقای… ۱۸٫۵ / آقای… ۱۵
اسامی دانش آموزان یکی پس از دیگری خوانده می شد ولی نام من جزء اسامی نبود! با خودم می گفتم من که پاسخ تمام سوالات را کامل داده بودم و در بدترین حالت نمره من ۱۸ یا ۱۹ بود. خلاصه اسم تمام دانش آموزان خوانده شد، جز اسم من!

در آخر آقای معلم گفتند: “خوب به نظرتون با این آقای… که به نظر می رسه کتاب رو سر جلسه با خودش آورده بوده و دقیقاً از روی جملات کتاب کپی کرده، چیکار کنیم؟” به محض شنیدن اسمم ترس و اضطراب سراسر وجودم را فرا گفت و از جایم بلند شدم و با کلمات بریده بریده، شروع به دفاع از خودم کردم. معلم حرف هایم را زیاد باور نداشت تا اینکه شروع به پرسیدن چند تا از سوالات امتحان به صورت شفاهی کرد و وقتی پاسخ های نسبتاً دقیق من را شنید قبول کرد که تقلبی وجود نداشته است. سایر دانش آموزان نیز شروع به حمایت از من کردند و تایید کردند که توانایی خوبی در به خاطر سپردن جملات دارم. در آخر معلم دستی به سرم کشید و گفت “پسر خوب، آخه کسی پاسخ سوالات رو اینقدر شبیه جملات کتاب می نویسه؟ هدف از درس خواندن حفظ عین جملات نیست، بلکه هدف، درک مفهوم جملات و توانایی بیان و به کار بردن آنهاست.”
این اتفاق باعث شد که از آن به بعد به جای به خاطر سپردن دقیق جملات، بیشتر مفاهیم آنها را به خاطر بسپارم تا بتوانم در آینده از آنها استفاده کاربردی و عملی کنم. 😀

 

پایان انشا جلسه امتحان صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا یک روز از کلاس

در این مطلب از سایت برای شما انشای یک روز از  کلاس صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

نام انشا: یک روز از کلاس

صفحه: ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا یک روز از کلاس:

روزی از روز ها بود که معلم ما وارد کلاس شد و بعد از کلی حرف زدن و مقدمه چینی که شمادیگر بزرگ شدید! و بچه های سال های پایین تر رفتار شما را می بینند و درس می گیریند، گفت: ما می خواهیم شما را به اردو خارج از شهر ببریم. ما کلی تحریک شدیم که بفهمیم به کجا می رویم و معلمان گفت که به شهر مقدس قم خواهیم رفت. بعد گفت که شما جز معدود کسانی هستید که در دبستان از تهران خارج می شوید!! تمام این حرف ها ما را به وجد می آورد و باعث می شد که ما تاروز موعد اردو لحظه شماری کنیم. سپس با دوستان به اردو شهر مقدس قم رفتیم. مطمئنم که همه ی ما سفرو اردو با دوستان را درک کردیم و می دانیم که چه حس و شور خاصی دارد.
در پایان این اردو وقتی که به مذرسه آمدیم و خانواده هایمان به ما زیارت قبولی گفتند من واقعا احساس کردم که بزرگ شدم و وارد دنیایی جدید یعنی ارتباط با خدای خودم شده ام و درک کردم که خدا مرا می بیند.

 

انشا شماره ۲ یک روز از کلاس:

کلاس جهارم ابتدایی بودم روز دوم مدرسه بود زنگ قرآن بود.
معلم ما گفت: چه کسی قرآن خواندنش خوب است و بیشتر از همه حفظ است؟
من دست خود را بالا بردم، آقا به من اشاره کرد و گفت: شما بخوان.
من با کمی استرس سوره ی الزلزله و العادیات را با صوت برای آقای معلم خود خواندم.
او خیلی لذت برد و به من ۲۰ امتیاز داد شاید به نظر شما ۲۰ امتیاز کم باشد ولی آن زمان ۲۰ امتیاز از ارزش بالایی برخوردار بود.
من خیلی خوش حال شدم و از آقایمان تشکّر کردم، آن روز برای من خاطره ی بزرگی بود که دوست دارم تکرار شود و باز هم قرآن بخوانم و امتیاز بگیرم.
غیر از آن دیگر هر وقت قرآن داشتیم اولین نفر من قرائت میکردم.
از سالهای بعد هر معلمی که می پرسید چه کسی میتواند با صوت قرآن بخواند؟ بچه ها همه به من اشاره میکردند من هم از خواندن قرآن با صوت لذت می بردم.
در همان سال و دوسال بعد هم در مسابقات حفظ و قرائت قرآن شرکت کردم.
بهترین لحظات زندگی من انس با قرآن کریم است.
این بود بهترین روزی که دوست دارم تکرار شود.

 

انشای شماره ۳ یک روز از کلاس:

دقیقا نمیدونم چه روزی بود زنگ انشا که خورده بود یادم اومد که دفتر انشا رو نیاورده بودم.از شانس…من هم معلم اسم منو صدا زد که برم انشامو بخونم .دلمو زدم به دریا و یه دفتر خالی گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن انشا:
به نام خدا. موضوع انشا…
هیچوقت نفهمیدم که انشام چه جوری تموم شد, ولی بالاخره تموم شد. بعد خوندن انشا معلم گفت به خاطر زیبایی انشا نمره ی پایان ترممو ۲۰ میده.
ولی بچه ها قبول کنید که مدرسه بهترین لحظات زندگیمونو رقم میزنه!
ای کاش که قدر این روز ها رو بدونیم…

 

انشا شماره ۴ یک روز از کلاس: 

کلاس اول راهنمایی بودم.فردای آن روز معلم می خواست حرف (ن) را درس بدهد.روز قبل از بچه ها خواسته بود تا فردا با خودشان نان سنگک سر کلاس بیاورند.ولی این مطلب از یادم رفت حدودا ساعت ۱۰یادم افتاد که من این کار را انجام ندادم.خلاصه در آن زمان هم که حرف معلم مثل وحی از طرف خدا بود.من خیلی ناراحت شدم.باز پدرم رفت ولی نانوایی ها بسته بود.خلاصه در این زمان بود که هنر نقاشی مادرم کمکم کرد.مادرم وقتی اوضاع را دید گفت سریع آن مقوا های توی کمد را بیاور تا برایت نقاشی اش را بکشم.ولی من هم راضی نمی شدم وقتی دیدم دستم از همه جا کوتاه است مقوا ها را برای مادرم بردم و او مشغول کشیدن نقاشی شد و من رفتم و خوابیدم…
فردا صبح به همراه کیفم نایلکس مقوای را باخودم بردم.معلم گفت نان ها را روی میز بگذارید.من دستم را بردم بالا و ماجرا را برای معلم تعریف کردم.او هم وقتی مشمبا را باز کرد و مقوا را بیرون آورد حیرت زده شد.
کل کلاس در حیرت ماندند.
خلاصه ان روز خیلی روز خوبی بود چون هم کارم را انجام داردم و هم خیلی عالی.
خلاصه آن نقاشی سال ها در آن جا روی دیوار کلاس اول ماند و وسیله ای برای یاددادن حرف (ن)برای معلمم شد.پارسال هم که مادرم به مدرسه سرزده بود گفت آن نقاشی هنوز روی دیوار کلاس اول ماندگار شده است.

 

پایان انشای یک روز از کلاس/ انشای یک روز از مدرسه

انشا کودکی من

در این مطلب از سایت برای شما انشا کودکی من که در صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

نام انشا: گودکی من

صفحه: ۸۱

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا کودکی من:

زندگی می گذرد دیر زود زیبا زشت با وفا بی وفا و پر از خاطرات تلخ وشیرین.کودکی همه ما پر از خاطرات به یاد ماندنی است. خاطراتی که شاید هیچ وقت یادآوری آنها تمام نشود.خاطرات به یادماندنی که دوست داری دوباره تکرار شود.

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد و می خواهی کودک باشی بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا خفه کنی.گاهی وقت ها می گویی:ای کاش هرگر بزرگ نمی شدم. ای کاش مامانم دوباره برایم لالایی می خواند.ای کاش مامان بزرگ دوباره کنارم می خوابید و برایم قصه تعریف می کرد.ای کاش مامان بزرگ دوباره برایم چادر می دوخت تا وقتی که سرم می کردمش بهم بگه عروسکم و من توی اون چادر خودم رو مثل فرشته ها می دیدم و با گرمای دستای پر از احساسش می خوابید ای کاش دست های بابابزرگ پیر و فرتوت نمی شد تا دوباره با اون دست های پر از مهر و صفاش برام خاک رو میکند و گل های شمعدونی رو جلوی چشمای پر از شور و شوق من می کاشت. ای کاش گل های شمعدونی که بابابزرگ برام کاشته بود،مثل همون روز اول شاد و سرسبز می موند. یاد اون روزها به خیر !همون روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستم و به دنبال شکل های مختلف بودم و یا به جستجوی ستاره ها به آسمان خیره می شدم.

دلم برای کودکی هایم تنگ شده،دلم سادگی کودکی هایم را می خواهد.ای کاش می توانستم ای دنیایم رو هم مثل دنیای کودکیم پر از گل های شمعدونی کنم.ای کاش اون احساسات دوباره برمی گشت.همون احساسی که ساعت ها لبخند رو بر لب هایم جاری می ساخت.هنوز هم این احساس وجود دارد ،اما شاید لایه ای از حزن و افسوس آن را فرا گرفته است.ای کاش آن روز ها دوباره برمی گشت.ای کاش!!!!

 

پایان انشا کودکی من











  

لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید