انشا ایستادن توی صف صفحه 55 مهارت های نوشتاری نهم

درس کده

انشا ایستادن توی صف صفحه 55 مهارت های نوشتاری نهم

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز

در این پست از سایت درس کده برای شما انشای طنز و غیر طنز ایستادن در صف را آماده کرده ایم

نام انشا: ایستادن توی صف

نام انشا به انگلیسی: Standing in line

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۱ )

اگر من استاندار بودم صف ایجاد می کردم اصولا ما ایرانی های صف و نوبت را دوست داریم . خیال نکنید که این موضوع سابقه تاریخی ندارد نه آسیاب به نوبت از قدیم بوده . اگر ما از مقابل یک نانوایی رد بشویم که خلوت باشد تمایلی در ما ایجاد نمیشود که بایستیم و نان تهیه کنیم اما اگر ببینیم شلوغ است حتما می ایستیم و نان تهیه می کنیم و این حس در صف ایستادن حالت ژنی تاریخی جغرافیایی دارد . اشتیاق ما برای نوبت و صف علاوه بر ژنی بودن مسئله شاید به این دلیل باشد که احساس میکنیم خبری خواهد شد و این همه آدم این جا ایستاده اند . این در باور ما ایرانی ها وجود دارد که همرنگی با جماعت زیانی به دنبال نخواهد داشت از قدیم گفتند دو سه تا نان در خانه اضافه باشد عیب ندارد …اما ما چرا صف و نوبت را دوست داریم مسئله این است؟؟!

و یا بهتر است بگویم صف و نوبت چه فوایدی دارد . هیچ یک از ما در صف سکوت نمیکنیم بلکه در حال کفتمان هستیم ان هم از نوع آزاد بدون خود سانسوری. اطلاعاتی در این صف ها رد و بدل میشود که در هیچ بنگاه خبری نمی توانی نظیر آنرا پیدا کرد . از خود خبرها مهمتر تحلیل خبرها است که هیچ کارشناس سیاسی با عقل ناقص نمی تواند به آن برسد .خبر کذب گران شدن کالاها و خدمات یکی از این اخبار در هفته های اخیر بوده است. براساس امار رسمی یکی از چهل محلی که ( در این مورد ما در جهان اولیم )حق ارائه امار را دارد چهل درصد ریشه ازدواج ها در همین صف ها بسته میشود .خیال بد نکن که جوانان در صف و نوبت ابرو به هم بیاندازند نه معمولا جوانان از صف و نوبت بدشان میاید این پیران هستند که در مورد ازدواج جوانان در صف ها تصمیم می گیرند . تازه این که چیزی نیست در همین صف ها درمان بسیار از دردها لا علاج تجویز میشود شا باجی خانم میفرماید عروس گلابتون خانم سرطان خون از نوع بسیار بد گرفته دکترها جواب کرده اند سریه ننه میفرماید عروس عمه فرنکیز هم این طور شده بود دم کرده تلخون دادند خوب شد . تازه اینها به جای خود اونی که توی صف ایستاده کلی منت سر خانواده خواهد گذاشت که من نمی دانم بعد مردن من چه کسی برایتان نان خواهد خرید کوپن ها را خواهد خرید . البته اینها همه جنبه های تقریبا شخصی قضایا است و به دلیل تنک بودن جا از نوشتار مابقی فواید فردی وشخصی معذوریم وجنبه ملی را بررسی میکنیم . امروزه تلاش همه ایجاد اشتغال است و یکی از گزارشات مهم و در خور توجه مسئولین به ملت فهمیم این میتواند باشد که مثلا سازمان فلان جا دو نفر را جذب کار کرده . با ایجاد صف های طولانی برای افرادی بسیار ایجاد اشتغال میشود .همین جریان بنزین و صفی شدن کاز را ملاحضه فرماید هیچ میدانید باعث اشتغال چند نفر شده است. سیب زمین فروش تنوری نوشابه و چای فروش واکسی و … حداقل برای هر صف پمپ کاز چهار نفر. تعویض پلاک هم همین تعداد و بیشتر عنایت فرماید در مورد تعویض پلاک مواردی خارج از دستور خدمتتان عرض کنم. دیگر لازم نیست که کسی کسی را نفرین کند که مثلا گرفتار سرطان بشوی انشا ا… یا مثل بگوید الهی از جوانی خیر نبینی که بار منفی دارد و باعث بد آموزی میشود در موردافراد خاطی منبعد میتوانید اینگونه نفرین کرد پسرم خدا نصیب کند انشا ا… ماشین بخری. همین دعا برای هفت پشتش بس است . کسی که ماشین میخرد باید پلاک خودرو خود را عوض کند در تعویض پلاک حداق لیک شخص فهمیم ده سال پیرتر و رنجورتر میشود. اصلا می دانید میتوان به جای زندان کردن افراد و اعمال عمل شاق مجرم را مجبور کرد که پلاک خودرو بگیرد.. صف قطار و هواپیما و اخذ شماره از دکتر هم ایجاد اشتغال میکند خود دکتر ویزیتش چهار هزار تومان است . برای اینکه زودتر بتوانی نوبت بگیری ده هزار تومان به عباس عمو میدهی که شمار یک فردا را به تو بدهد صف تماشای بازی استقلال و پیروزی هم اشتغال زائی دارد بلیط ده تا بگیر پنج تومان تا شب دویست هزار تومان کاسبی . اصلا صف ها به دلیل اشتغال زائی جلو دزدی و فسق وفجور را هم می گیرد .علاوه بر اینها عدهای هستند که بلد هستند نوبت بگیرند یعنی فوق تخصص ورود به نوبت دیگران را دارند استفاده از قفل و گذاشتن سله (سبد ) از ساده ترین کارهاست در مورد هم دانشگاه ازاد تبریز که مبتکر ایجاد رشته های جدید است میتواند یک رشته جدید در رشته کارشناسی ارشاد با عنوان چگونه وارد صف شویم ایجاد کند . خاطرات مرحوم ناصرالدین شاه از صفدر خیابانها فرنگ مشغول سیر وسیاحت بودیم. که عده ای را ملوکانه رویت کردیم. که پشت سر هم ایستادند امر کردیم چاکران تحقیق نمودند. به عرضمان رسانند که اینان منتظر ترامبا(همان مترو که قرار است ما هم یک زمان داشته باشیم ) هستند . از صف ایستادن فرانکیان خوشمان امد یکی از فدویان را احضار کردیم و دست نوشته دادیم به میرزا نوری امر کردیم در ایران هم صف ایجاد کند ولو صف نان و اما بعد من اگر جای استاندار بودم برای رونق اقتصادی و کاهش بیکاری در استان دستور میدادم صف ها متعدد و طولانی ایجاد گردد. تا بیکاری از این استان رخت بر بندد.

——————————————————-

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۲)

پیرزن ایستاده بود توی صف جوان خوش پوش پرسید:مادر! آخرین نفر شمایید؟ پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:”آره مادر جون!”

بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد… و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن…

و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:”پخت آخره ها”

“پخت آخر” یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:”تمام شد مادر، تمام”.

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست. پیرزن بغضش گرفته بود. پسرک خوش تیپ نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد

——————————————————-

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۳)

یک روز من به نانوایی محله مان رفتم تا تعدادی نان بخرم

صف نانوایی خیلی شلوغ بود و خیلی آرام حرکت میکرد من نفر ۱۲-۱۳ ام بودم

سپس چند جوان آمدند و اصلا نظم صف را رعایت نمیکردند

یک از آن ها حواس مرا به سمتی دیگر پرت کرد و در یک حرکت سریع بقیه در صف از من جلو زدند من خیلی عصبانی شدم اما چون کوچک بودم زورم به آن ها نمیرسد به همین دلیل چیزی نگفتم

خلاصه من نیم ساعت در صف ایستادم وقتی نوبت به جلویی من رسید نانوا گفت که نان تمام شده و من خیلی عصبانی شدم

اما آن جوان ها تعدادی از نان ها را به من دادم و از من معذرت خواهی کردند

من هم خوشحال و خندان به سمت خانه حرکت کردم و خاطره ی آن روز و ایستادن توی صف را هنوز به یاد دارم

از آن روز به بعد نمیگذارم کسی به من زور بگوید و در صف از من جلو بزند

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————











  

لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید