انشا نهم

درس کده

انشا نهم

انشای داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید صفحه 58 نهم

در این مطلب برای شما انشای تصور داخل یک اتوبوس شلوغ صفحه ۵۸ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را برای شما آماده کرده ایم

نام انشا: داخل یک اتوبوس شلوغ را  تصور كنيد و تصوير ذهنی خود را بنویسید

صفحه: ۵۸

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا درباره اتوبوس شلوغ:

 

همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را میازارد و ذهن اورا بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند وبه آرامش برسد .
مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک
و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را
نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل
اتوبوس بود .راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز
اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود .

انشا شماره ۲ :

داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.
اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.
آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.
راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

انشا شماره ۳ : ( ارسالی از کاربران – سحر )

 

با مامانم داشتیم توی خیابونای شلوغ میگشتیم.مامانم که هر لحظه یکبار جلوی هر ویترین مغازه وامیستاد و مغازه ها رو نگاه می کرد.یکی نیست بگه مادر من اگه نمی خوای چیزی بخری چرا نگاه میکنی؟به مامانم گفتم که می رم تو ایستگاه اتوبوس تو هم بیا.راه افتادم سمت ایستگاه که با دیدن صف نانوایی نه ببخشید اتوبوس کلم پوکید.آخه مگه داریم می ریم دیدن رئیس جمهور که این صف طویل و طولانی رو تشکیل دادین؟؟؟!!!!
بالاخره اتوبوس اومد و آدم ها شروع به حرکت کردن و سوار شدن.منم سوار شدم و مامان هم پشت سرم.به به! اتوبوس چه تمیز و خلوته.ایستگاه بعدی اتوبس نگه داشت و ۲ تا دختر موفشن و مد روز سوار شدن.وایی خدای من نگاه کن اینارو.کی میره این همه راهو.معلوم نیست پشت اون همه رنگ و روغن چه قیافه هست.ولش کن بابا،اصلاً ارزش فکر کردن ندارن.
ما هم قرار بود آخر خط پیاده شیم و حالا حالا مهمون اتوبوس بودیم.اتوبوس رفته رفته شلوغ تر می شد.من و مامان هم صندلی جلو نشسته بودیم و این خوب بود که می تونستم تولحظه ورود فرد اونو آنالیز کنم.تو یکیی از ایستگاه ها یه پیر زن سوار شد که بار سنگینی داشت.من هم احساس انسان دوستانم گل کرد و هیچی جامو دادم به پیر زن،اونم تشکر کرد و نشست.وای خدا عجب غلطی کردم.من کار خوب میکنم،بکنم هم تو بدترین شرایط میکنم.
تقریباً همه جای اتوبوس پر شده بود و جا واسه سوزن انداختن نبود.یکی عین منگولا از اول که سوار اتوبوس شده بود،زل زده بود به من.خودشو رسود بهم و ساعتو پرسید و منم گفتم.دیگه از جاش تکون نخورد و منمم سرم و انداختم پایین و به کفشای چهل تیکه دختره مسکن مهر خیره شدم.اتوبوس نگه داشت و اون دختره که ساعتو ازم پرسیده بود،پیاده شد.آخیش!یه نفس راحت کشیدم،عین بختک چسبیده بود بهم.دختره مسکن مهر بهم گفت:یارو ساعتتو قرض گرفت.وای خدای من نامرد ناکس ساعتمو برد.تو فکر ساعت نازنینم بودم که اتوبوس نگه داشت و منم که تعادل نداشتم،تلپ شدم رو بغل دستیم و همینجوری روی هم افتادیم.وای الاناست که فاجعه منا رخ بده.اگه اون جوری بشه چی میگن؟فاجعه اتوبوس؟فاجعه ترمز ناگهانی؟فاجعه تلپ شدن؟نمیدونم.
تو یکی از ایستگاه ها بودیم که یه زن از آخر اتوبوس قصد پیاده شدن داشت.آخه زن حسابی یا ابوریحان بیرونی مگه الان با هزار زحمت خود تو به آخر اتوبوس نرسوندی که خاله شوهر عمه دختر عمو همسایه دخترر خالتو ببینی؟ما خالۀ خودمونو نمیشناسیم اونوقت ایشون… هیچی نگم بهتره.داشت میومد سمتم که جاخالی دادم رد شه که یکی زد پسه کلم و گفت بکش کنار و آرنجشو کرد تو پهلوم و رفت.
بعد از اون یه زن اومد پیشم واستاد.هی حرف زد از زندگیش و مشکلاتش گفت.زن خوبی بود ولی یه مشکل داشت،اونم این بود که انگار سیر یا پیاز خورده بود.تا پیاده شم هفت جد و آبادم رو جلوی چشمم دیدم کهه برای من دست تکون می دادن.
وقتی پیاده شدم تازه فهمیدم که کیفم و دستبندم نیست.

انشا شماره ۴ اتوبوس شلوغ ( ارسالی از کاربران – تینا مرادی )

از کلاس برگشتم و در ایستگاه اتوبوس منتظر شدم چند لحظه بعد اتوبوس اومد وسوارشدم. وقتی سوار شدم دیدم که اتوبوس پر از آدمه نمیتونی رد شی باید بزور خودتو میکشیدی و میرفتی خلاصه وقتی رسیدم آخر اتوبوس از یه دستگیره گرفتم نیفتم سر و صداهایی که توی اتوبوس بود سرمو به درد می آورد. یه بچه داشت از گرما گریه میکرد. کنارم دو تا مرد داشتن درباره معامله ماشین حرف میزدند پشتم دوتا دختر داشتن درباره امتحان ترم حرف میزدند. هنوز خستگی کلاس از تنم بیرون نرفته بود و درد سرم هم امانم را بریده بود.که از شانسم یه دختر بچه بلند شد و گفت شما بشینید لبخند زدم و نشستم سرجاش ایستگاه بعدی چند نفر پیاده شدن وای نه همینو کم داشتیم چند پسربچه مدرسه ای سوار شدن این ور اون ور میپریدن و تو سر و کله همدیگه میزدن خوب شد رسیدم وقتی از اتوبوس پیاده شدم هنوز همون سروصداها تو ذهنم بود و انگار باز تو اتوبوس بودم ولی واقعا خوشحالم که از شرشون خلاص شدم.
تینا مرادی

پایان انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

انشا های طنز و غیر طنز صفحه 55 مهارت های نوشتاری نهم

در این مطلب همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم را برای شما آماده کرده ایم

صفحه: ۵۵

کتاب:مهارت های نوشتاری نهم

از میان موضوع های زیر یکی را برگزینید یکبار با فضای  غیر طنز و یک بار با فضای طنز در باره ی آن بنویسید

۱- تلفن همراه ۲- ربات پیشخدمت ۳-انشا درد دل یک موش آزمایشگاهی ۴-ماهی در حوض قالی ۵-سایه آدم ۴-انتقال خون ۵-کمک به همسایه ها ۶-ایستادن توی صف

برای اولین بار در سایت های فارسی برای شما انشا های صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری را جمع آوری و به صورت رایگان منتشر کرده ایم برای مشاهده هر یک از انشا ها روی لینک ان کلیک کنید:

 

۱-انشا طنز و غیر طنز تلفن همراه

۲-انشا طنز و غیر طنز ربات پیشخدمت

۳-انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی

۴-انشا طنز و غیر طنز ماهی در حوض قالی

۵-انشا طنز و غیر طنز سایه آدم

۴-انشا طنز و غیر طنز انتقال خون

۵-انشا طنز و غیر طنز کمک به همسایه ها

۶-انشا طنز و غیر طنز ایستادن توی صف

 

امیدواریم از انشا های صفحه ۵۵ مهارت های نوشتاری نهم لذت ببرید و با ارسال نظرات خود ما را یاری نمایید

همچنین اگر انشایی نوشته اید میتوانید از قسمت ارسال مطلب برای ما ارسال کنید تا به نام شما در سایت منتشر کنیم

 

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز

در این پست از سایت درس کده برای شما انشای طنز و غیر طنز ایستادن در صف را آماده کرده ایم

نام انشا: ایستادن توی صف

نام انشا به انگلیسی: Standing in line

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۱ )

اگر من استاندار بودم صف ایجاد می کردم اصولا ما ایرانی های صف و نوبت را دوست داریم . خیال نکنید که این موضوع سابقه تاریخی ندارد نه آسیاب به نوبت از قدیم بوده . اگر ما از مقابل یک نانوایی رد بشویم که خلوت باشد تمایلی در ما ایجاد نمیشود که بایستیم و نان تهیه کنیم اما اگر ببینیم شلوغ است حتما می ایستیم و نان تهیه می کنیم و این حس در صف ایستادن حالت ژنی تاریخی جغرافیایی دارد . اشتیاق ما برای نوبت و صف علاوه بر ژنی بودن مسئله شاید به این دلیل باشد که احساس میکنیم خبری خواهد شد و این همه آدم این جا ایستاده اند . این در باور ما ایرانی ها وجود دارد که همرنگی با جماعت زیانی به دنبال نخواهد داشت از قدیم گفتند دو سه تا نان در خانه اضافه باشد عیب ندارد …اما ما چرا صف و نوبت را دوست داریم مسئله این است؟؟!

و یا بهتر است بگویم صف و نوبت چه فوایدی دارد . هیچ یک از ما در صف سکوت نمیکنیم بلکه در حال کفتمان هستیم ان هم از نوع آزاد بدون خود سانسوری. اطلاعاتی در این صف ها رد و بدل میشود که در هیچ بنگاه خبری نمی توانی نظیر آنرا پیدا کرد . از خود خبرها مهمتر تحلیل خبرها است که هیچ کارشناس سیاسی با عقل ناقص نمی تواند به آن برسد .خبر کذب گران شدن کالاها و خدمات یکی از این اخبار در هفته های اخیر بوده است. براساس امار رسمی یکی از چهل محلی که ( در این مورد ما در جهان اولیم )حق ارائه امار را دارد چهل درصد ریشه ازدواج ها در همین صف ها بسته میشود .خیال بد نکن که جوانان در صف و نوبت ابرو به هم بیاندازند نه معمولا جوانان از صف و نوبت بدشان میاید این پیران هستند که در مورد ازدواج جوانان در صف ها تصمیم می گیرند . تازه این که چیزی نیست در همین صف ها درمان بسیار از دردها لا علاج تجویز میشود شا باجی خانم میفرماید عروس گلابتون خانم سرطان خون از نوع بسیار بد گرفته دکترها جواب کرده اند سریه ننه میفرماید عروس عمه فرنکیز هم این طور شده بود دم کرده تلخون دادند خوب شد . تازه اینها به جای خود اونی که توی صف ایستاده کلی منت سر خانواده خواهد گذاشت که من نمی دانم بعد مردن من چه کسی برایتان نان خواهد خرید کوپن ها را خواهد خرید . البته اینها همه جنبه های تقریبا شخصی قضایا است و به دلیل تنک بودن جا از نوشتار مابقی فواید فردی وشخصی معذوریم وجنبه ملی را بررسی میکنیم . امروزه تلاش همه ایجاد اشتغال است و یکی از گزارشات مهم و در خور توجه مسئولین به ملت فهمیم این میتواند باشد که مثلا سازمان فلان جا دو نفر را جذب کار کرده . با ایجاد صف های طولانی برای افرادی بسیار ایجاد اشتغال میشود .همین جریان بنزین و صفی شدن کاز را ملاحضه فرماید هیچ میدانید باعث اشتغال چند نفر شده است. سیب زمین فروش تنوری نوشابه و چای فروش واکسی و … حداقل برای هر صف پمپ کاز چهار نفر. تعویض پلاک هم همین تعداد و بیشتر عنایت فرماید در مورد تعویض پلاک مواردی خارج از دستور خدمتتان عرض کنم. دیگر لازم نیست که کسی کسی را نفرین کند که مثلا گرفتار سرطان بشوی انشا ا… یا مثل بگوید الهی از جوانی خیر نبینی که بار منفی دارد و باعث بد آموزی میشود در موردافراد خاطی منبعد میتوانید اینگونه نفرین کرد پسرم خدا نصیب کند انشا ا… ماشین بخری. همین دعا برای هفت پشتش بس است . کسی که ماشین میخرد باید پلاک خودرو خود را عوض کند در تعویض پلاک حداق لیک شخص فهمیم ده سال پیرتر و رنجورتر میشود. اصلا می دانید میتوان به جای زندان کردن افراد و اعمال عمل شاق مجرم را مجبور کرد که پلاک خودرو بگیرد.. صف قطار و هواپیما و اخذ شماره از دکتر هم ایجاد اشتغال میکند خود دکتر ویزیتش چهار هزار تومان است . برای اینکه زودتر بتوانی نوبت بگیری ده هزار تومان به عباس عمو میدهی که شمار یک فردا را به تو بدهد صف تماشای بازی استقلال و پیروزی هم اشتغال زائی دارد بلیط ده تا بگیر پنج تومان تا شب دویست هزار تومان کاسبی . اصلا صف ها به دلیل اشتغال زائی جلو دزدی و فسق وفجور را هم می گیرد .علاوه بر اینها عدهای هستند که بلد هستند نوبت بگیرند یعنی فوق تخصص ورود به نوبت دیگران را دارند استفاده از قفل و گذاشتن سله (سبد ) از ساده ترین کارهاست در مورد هم دانشگاه ازاد تبریز که مبتکر ایجاد رشته های جدید است میتواند یک رشته جدید در رشته کارشناسی ارشاد با عنوان چگونه وارد صف شویم ایجاد کند . خاطرات مرحوم ناصرالدین شاه از صفدر خیابانها فرنگ مشغول سیر وسیاحت بودیم. که عده ای را ملوکانه رویت کردیم. که پشت سر هم ایستادند امر کردیم چاکران تحقیق نمودند. به عرضمان رسانند که اینان منتظر ترامبا(همان مترو که قرار است ما هم یک زمان داشته باشیم ) هستند . از صف ایستادن فرانکیان خوشمان امد یکی از فدویان را احضار کردیم و دست نوشته دادیم به میرزا نوری امر کردیم در ایران هم صف ایجاد کند ولو صف نان و اما بعد من اگر جای استاندار بودم برای رونق اقتصادی و کاهش بیکاری در استان دستور میدادم صف ها متعدد و طولانی ایجاد گردد. تا بیکاری از این استان رخت بر بندد.

——————————————————-

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۲)

پیرزن ایستاده بود توی صف جوان خوش پوش پرسید:مادر! آخرین نفر شمایید؟ پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:”آره مادر جون!”

بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد… و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن…

و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:”پخت آخره ها”

“پخت آخر” یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:”تمام شد مادر، تمام”.

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست. پیرزن بغضش گرفته بود. پسرک خوش تیپ نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد

——————————————————-

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۳)

یک روز من به نانوایی محله مان رفتم تا تعدادی نان بخرم

صف نانوایی خیلی شلوغ بود و خیلی آرام حرکت میکرد من نفر ۱۲-۱۳ ام بودم

سپس چند جوان آمدند و اصلا نظم صف را رعایت نمیکردند

یک از آن ها حواس مرا به سمتی دیگر پرت کرد و در یک حرکت سریع بقیه در صف از من جلو زدند من خیلی عصبانی شدم اما چون کوچک بودم زورم به آن ها نمیرسد به همین دلیل چیزی نگفتم

خلاصه من نیم ساعت در صف ایستادم وقتی نوبت به جلویی من رسید نانوا گفت که نان تمام شده و من خیلی عصبانی شدم

اما آن جوان ها تعدادی از نان ها را به من دادم و از من معذرت خواهی کردند

من هم خوشحال و خندان به سمت خانه حرکت کردم و خاطره ی آن روز و ایستادن توی صف را هنوز به یاد دارم

از آن روز به بعد نمیگذارم کسی به من زور بگوید و در صف از من جلو بزند

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

انشا کمک به همسایه ها

در این مطلب از سایت درس کده برای شما انشای کمک به همسایه ها که در صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

نام انشا: کمک به همسایه

سبک انشا: طنز و غیر طنز

نام انشا به انگلیسی: Helping neighbors

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا درباره کمک به همسایه ها بصورت طنز و غیر طنز:

یکي از بهترين و زيباترين کارها کمک به ديگران است. هيچ انساني نيست که کمک کردن به ديگران را دوست نداشته باشد کمک کردن انواع مختلفي دارد مانند:کمک های مادی و کمک های غير مادی کمک هاي گفتاري و غير گفتاری کمک هاي عملی و غير عملی و… اگر ما بتوانيم کمک های خوب و درستي را برای ديگران بکنيم آنها نيز تلاش ميکنند تا متقابلا کمک های ما را جبران کنند و اين کارها موجب رابطه و دوستي بين دو فرد ميشود. يکي از بهترين کمک هايي که ما ميتوانيم انجام دهيم کمک همسایه ها است

همان گونه که شاعر ميگويد:

بني ادم اعضاي يکديگرند که در افرينش ز يک گوهرند / چو عضوي بدرد اورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

پس در نتيجه کمک کردن به ديگران کاري خوب و درست و انساني است که باعث رضايت خداوند و اجر و ثواب ما در اين دنيا و اخرت ميشود.

همچنین پیامبر گرامی اسلام نیز مارا به کمک کردن به همسایه ها نصیحت کرده و میگوید که هر کس شبی سیر بخوابد در حالی که همسایه اش گرسنه است مسلمان نیست امامان معصوم ما هم در زمان زندگیشان همواره به همسایه های خود کمک میکردند و در زمان سختی ها کمک حال آن ها بودند

پس بیایید ما نیز مانند این بزرگواران همیشه به فکر همسایه های خود باشیم و به آن ها در زمان سختی ها و مشکلات کمک کنیم تا خداوند نیز از ما راضی و خشنود باشد

 

پایان انشای کمک به همسایه –  اختصاصی سایت درس کده

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

انشا طنز و غیر طنز درباره انتقال خون

در این مطلب برای شما انشای انتقال خون صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را قرار میدهیم

نام انشا: انتقال خون به انگلیسی: blood transfusion

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

سبک انشا: طنز و غیر طنز

انشا طنز انتقال خون:

یه روز داشتم به سازمان انتقال خون میرفتم خب میخواستم نا پرهیزی کنم از بس که تو تلویزیون و رادیو تبلیغات می کردن و از مردم می خواستن برای کمک به دیگران بیان و خون بدن و  حقیقتش با حرف هایی که می گفتن خودمو مثل یه ناجی می دیدم که مثل یک قهرمان دارم کاری انجام میدم که جامعه را میخوام نجات بدم یه نفر مثل زور و یا بتمن یا سوپرمن البته این آخریه که مرتب دنیا را نجات میده و بقیشونم که تازگی ها کاری برای دنیا نکردن و خودشونو بازنشست کردن و به این نتیجه رسیدن که هوای خودشونو داشته باشن کافیه .

یاد اون خاطره ای افتادم که پدرم برای من تعریف میکرد می گفت :

اون زمان که فیلم های بروسلی رو  روی پرده ی سینما های شهرکرد می گذاشتن بعضی از جوون ها بعد از دیدن فیلم خیلی جوگیر می شدند و بیرون سینما حسابی تو سر و مغز هم می زدن و صدا های عجیب و غریب از خودشون در می اوردن و با لگد به جان درختهای جلوی سینما می افتادندو تاآنجا که می توانستند مشت ولگدشون را نثاردرختهای بیچاره میکردند.

منم حالا تو همین فضایی که برای خودم ایجاد کرده بودم بدجوری جوگیر شده بودم و هر لحظه خودمو تو نقش ابرقهرمان می دیدم و تو دلم قند آب می شد کاری نداریم یهو دیدم دم در اتاق خونگیری هستم ، چندین ردیف تخت را دیدم که چند نفر روی انها خوابیده بودند و کیسه های خون را بغلشون گذاشته بودند که یکدفعه با دیدن خون تو دلم خالی شد و چشمام سیاهی رفت و یکدفعه از هوش رفتم .

وقتی بهوش امدم دیدم یک کیسه خون بهم زدن که بهوش بیام ، بغل دستم روی تختم مقداری پسته داخل پلاستیک بود . پرستار تا فهمید من به هوش امدم اومد بالا سرم و گفت یالا بینم گمشو دیگه اینجا نبینمت خلاصه دیگه ازاین خفتی که کشیدم بیشتر واستون نگم بهتره از اون همه قهرمان بازی که در اورده بودم دیگه هیچی نمونده بود غیر از من و یه خورده پسته و یک کیسه خون که خالی شده بود تو رگم

داشتم بچه هایی را که از انتقال خون می امدن بیرون را می دیدم که با پوزخند با هم حرف میزدند وهی به من نگاه میکردند  😕 

یاد اون ضرب المثل قدیمی افتادم که میگفت: همون بهتر که همه جا راآب ببره ما رو خواب  😆 

 

انشای غیر طنز درباره انتقال خون:

با شنیدن دو کلمه انتقال خون هر کسی به یاد سازمان انتقال خون ایران می افتد سازمانی با مسئولیت های متفاوت که یکی از مسئولیت های آن دریافت خون اهدایی افراد داوطلب می باشد

اطلاع رسانی به عموم ملت ایران در مواقع اضطراری که یکی از ان موارد زلزله ی بم بود هیچ گاه یادم نمی رود ان زمان کوچک بودم ولی می دیدم مردم از صبح اول وقت تا شب هنگام همگام با پیام های سازمان انتقال خون مراجعه و اقدام به ارائه خون خود می کردند دیگر بر کسی پوشیده نیست اهدای خون برای سلامتی امری لازم می باشد و حداقل هر از چند گاهی همراه با اهدای خون از طرف سازمان انتقال خون آزمایشاتی بر روی خون افراد اهدا کننده انجام می شود و ضمن ارائه کارت تعیین گروه خونی  فرد را نسبت به سلامتی یا خدای ناکرده وجود مشکل مردم را مطلع می کند

پایان انشا انتقال خون

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

 

انشا سایه آدم

در این ساعت از سایت برای شما انشا طنز و غیر طنز سایه آدم را آماده کرده ایم

نام انشا: سایه آدم / Man shadow

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

باز غروب بر همه چیز سایه می افکند و حالا باز هم من مانده ام و رفیق تنهایی ام سایه که از روزی که پایم را بر این خاک نهاده ام با من بوده و با من به زیر خاک میرود اما در این مدت هیچ وقت از او صدایی نشنیده ام فقط آرام و ساکت نشسته و محرم تمام اسرارمان است اما چه کسی محرم راز های سایه باشد چه کسی انقدر دلش بزرگ است که تمام غم های سایه را با خود بکشد و در اوج سکوت اغتشاشی را به هم زند
شب میشود و من حالا بی رفیقم مانده ام و شب حتی سایه ی من هم با من قهر میکند ولی به امید دیدار او چراغ ها را گاهی روشن و خاموش میکنم که شاید در بازی تاریکی و روشنی دوباره سایه ام را ببینم اما سایه من شب ها هم لحظه هایی با من است و بعضی دیگر من را در سکوت شب تنها میگذارد تا همچون طفلی مسکین از سکوت و تنهایی گریه کنم اما دیگر نه تنهایی و نه سکوت مرا نمیترساند و بالاخره در بزرگی میتوانم سایه را رها کنم و دیگر میتوانم غروب را تنهایی به تماشای شعله های گریه خورشید بنشینم و از تنهایی لذت ببرم
اما بعد از بزرگی دلم برای سایه تنگ میشود پس به دنبال او میگردم اما سایه را نمیابم پس فریاد میزنم و به سایه میگویم محتاج تو ام ولی سایه میگوید:
ولی من محتاج تو نیستم و من از جواب سایه نا امید میشوم پس می میرم تا شاید در جهانی دیگر تنها نباشم اما میدانم که حتی خدا هم مرا به سایه نمیرساند و باز حتی در بهشت هم تنها می مانم
و به سال هایی از زندگی با سایه فکر میکنم ولی تصویری از او در ذهنم نمی آید تا این که بالاخره میفهمم سایه را گم کرده ام اما دیگر تصویری از خود نیز ندارم
پس میفهمم که حتی خودم را نیز گم کرده ام و در توهمی به نام مرگ گم شده ام و حتی دیگر به چشمانم هم اعتماد ندارم و فقط یک نفر را میشناسم که خداوند مهربان است

فقط همین انشا رو تو اینترنت پیدا کردم چیز بهتری دارید از قسمت ارسال مطلب بفرستید جایگزین کنم. ممنون!

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

انشا ماهی در حوض قالی

از ميان موضوع هاي زير يكي را برگزينيد يک بار با فضای طنز و یک بار با فضای غیر طنز درباره ی آن بنویسید

نام انشا: ماهی در حوض قالی

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

دوستان هرچی گشتم انشایی با این موضوع پیدا نکردم اگه شما انشای ماهی در حوض قالی !!  که حتی نمیدونم معنیش یعنی چی رو نوشتید لطفا از قسمت ارسال مطلب برای ما بفرستید تا در سایت منتشر کنیم

اما یه انشای خوب درباره ی ماهی پیدا کردم میزارم شاید به دردتون خورد: ( نوشته دانش آموزی بنام پریناز محبعلی)

تنگ کوچکی دارم که در آن ماهی کوچولویی زندگی می کند  یک روز از ماهی کوچولو سوالی پرسیدم : ماهی کوچولو آرزویی داری که به اون نرسیده باشی؟

با این حرف من درد دل او نیز باز شد و گفت : می دانی تو صاحب بسیار خوبی هستی ، به موقع غذایم را می دهی ، به موقع آب تنگ را عوض می کنی ، با من حرف می زنی و خلاصه خیلی خوب از من مواظبت می کنی ، اما …!!!!

او وقتی به این جا رسید کمی مکث کرد و ساکت شد  انگار نمی خواست دیگر حرف بزند  به او گفتم : ادامه بده چرا ساکت شده ای ؟ من خیلی دوست دارم بدانم که تو چه آرزویی داری.

او گفت : من کسی را ندارم  که وقتی شما در مدرسه هستی ، با آن حرف بزنم و تنهایی حوصله ام سر می رود ،می شود یک ماهی دیگری بگیری تا بتوانم با آن بازی کنم و حرف بزنم

من با کمال میل قبول کردم و گفتم : فقط همین؟!ا

ماهی کوچولو لحظه ای مکث کرد و گفت : اگر یک خواسته دیگر هم داشته باشم ، قبول می کنی ؟

گفتم : بله ! چرا که نه !!!ا

در ادامه گفت : می خواهی یک ماهی دیگر بگیری  یه تنگ بزرگتر هم لطفا می خری ، چون در این تنگ کوچک دو ماهی جا نمی شوند

این را هم قبول کردم و باز از او پرسیدم : آرزوی دیگری نداری؟

گفت : نه ، آخر تو صاحب خیلی خوبی هستی و خدا جون مهربون تمام آرزوی هایم را با داشتن صاحب خوبی چون شما ، قبلا برآورده کرده است.

پایان انشا ماهی در حوض قالی

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی

انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

نام انشا: درد دل یک موش آزمایشگاهی

درس:  صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

 

موضوع دردل یک موش آزمایشگاهی (غیر طنز):

یک روز که در آزمایشگاه نشسته بودم  دوست قدیمی ام امیر علی که آزمایشگاه دارد به ذهنم افتاد و دلم می خواست به دیدار او بروم و سری به آزمایشگاهش بزنم.به همین دلیل به آن طرف «آزمایشگاه» رفتم. از دیدن هم دیگر لبخند بر روی لب های هردوتایمان نشست.
گفت:ای دوستای عزیزم  کجا بودی خیلی برایت دل تنگ هستم؟
گفتم:شرمنده ای عزیز جون من درگیر کار و گرفتار بودم. در حین صحبت چشمم به موشی که در داخل قفس شیشه ای بود افتاد غمگین در کنجی خلوت کرده بود به دیدار او رفتم تا دلیلش را جویا شوم

گفتم:ای موش تو را چه شده؟

گفت:تا حالا در قفسی تنها مانده ای؟ محبسی کوچک و شیشه ای حکمی داده اند به امسال من که در آن محکمه خودم نیز حضور نداشته ام. چه بخواهیم و نخواهیم از حکم محکمه ابد خورده به پیشانی های ماها. از شگرف های دنیا بی خبر مانده ایم تنهای تنها در قفس. حال بگو ای رفیق آشنا این دلی که ما داریم دل نیست؟ دل شکستن در نظرها عیب نیست؟

روبه دوستم کردم و گفتم:امیرعلی؟این بیچاره به تو چه کرده؟ چرا در قفس زندانی کرده ای؟ او رو به من کرد و گفت:اگر او نباشد من چه طور کار هایم را انجام دهم؟

گفتم:خوب او چکار کند؟ باید جرم کار تورا بکشد؟ گفت: باشه به خاطر تو آزاد می کنم دیگر آزمایشی در مورد موش
ندارم وقتی که روبه موش کردم در چشم هایش نور امیدی را دیدم که می درخشید.

——————————–

انشا شماره ۲ درد دل یک موش آزمایشگاهی:

سلام  من یه موش آزمایشگاهی سفید هستم

تعدادی از ما رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میاریم حداکثر زمانی رو که تونستیم دوام بیاریم ۱۷ دقیقه بود.

سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن اما این بار قبل از ۱۷ دقیقه نجاتشون دادن.

بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن.حدس بزنید چقدر دوام آوردن؟

۲۶ ساعت !!!!!!!!!!!!

بعد از بررسی به این نتیجه رسیدن که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده

ما موش های آزمایشگاهی خیلی باهوش هستیم…..

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

انشای طنز و غیر طنز ربات پيشخدمت

انشای  زیبای ربات پيشخدمت صفحه ۵۵ مهارت های نوشتاری نهم را برای شما کاربران سایت درس کده آماده کرده ایم

نام انشا: ربات پیشخدمت

صفحه: ۵۵ کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

نام انشا به انگلیسی: Robot waiters

انشای طنز ربات پیشخدمت:

زنگ خورد ربات پیشخدمت آمد و گفت:سرورم بیدار شو!

در جواب گفتم:بیدار نمیشوم.

بعد از چند دقیقه باز آمد و همان جمله را تکرار کرد. باز هم جواب دادم بیدار نمی شوم آخر روبه من کرد و گفت (ای پسر چشم بلبلی پا نمیشی ای تپلی؟)

با چهره ای عصبانی گفتم:( ای عزیز خنگ دلم خفه لطفا می خوام بکیم.)

روبه من کرد و گفت:(ای نفهم، خواهشا بفهم زنگ زده یکی از بند و کمند.گفت بگم به توی خاک بر سر خاک برسرام دوستی مثل تو دارم.)

با تعجب از خواب بیدار شده پرسیدم (او که بود که این را گفت ربات پیشخدمت در جواب گفت:(عزیز دلدارت بود.) یک دفعه به خودم آمدم دیدم چه اتفاقی شده. من به او قول داده بودم که فردا صبج زود اورا خواهم دید. ربات دست بر شانه ام گذاشت و گفت:(حالا آی شلوغ او که بود؟) من از خجالت سرم را انداختم زمین و گفتم:(به کسی نگو این قصه را تا نشم بیچاره و دیوانه خواب شب هایم رو از من نگیر آرامش شب هایم رو از من نگیر آبرویم را حفظ کن این موضوع را فاش نکن. ربات پیشخدمت به من گفت :(شلوغ شدی ای بچه به قول خودت او شاخ نه فیشح نه، پاتیا باری چاتی!) الان ترکیده نمی توانی آروم بشی پستو بچه هستی. در دلم گفتم:(عجب گیری افتادیم سرش تر از این تو دنیا هست؟) دیدم چاره ای نسیت باید التماس کنم. گفتم:من بچه ولی این موضوع را پخش نکن ممنون.

انشای غیر طنز ربات پیشخدمت:

آیا تا به حال به رستورانی رفته اید که مستخدم آن یک ربات باشد؟ در ایران که من چنین رستورانی را سراغ ندارم شما چطور ؟ رستورانی در کشور چین وجود دارد که توسط ربات ها اداره می شود و مردم هم بسیار لذت می برند که در این رستوران غذا بخورند و همچنین با ربات ها نیز گپی بزنند اما این گپ به صورت حرف زدن نیست بلکه به این صورت است که رباتی در ابتدای کار که مردم به رستوران وارد می شوند به آن ها خوش آمد می گوید و همچنین در تمام مدتی که در رستوران هستند از آن ها پذیرایی می کند. روند کاری این رستوران بدین صورت است که یکی از این ربات ها همیشه مقابل درب ورودی قرار دارد و زمانی که مشتری وارد رستوران می شود او را به میز خالی راهنمایی می کند. این ربات ها طراحی شده اند تا در مسیری مشخص حرکت کنند. همچنین وقتی در سر میزی قرار می گیرند و افرادی را تشخیص می دهند اجازه نمی دهند فرد دیگری در آن محل قرار گیرد .

در این رستوران که مدت زیادی از باز گشایی آن نمی گذرد اما بسیار معروف شده است و حتی می توان گفت که به یک رستوران بین المللی تبدیل شده است، فقط یک ربات مشغول به آشپزی می باشد؛ به این ترتیب که دستور یک سری از غذاهای چینی را که مردم به آن بسیار علاقه دارند به آن ربات داده اند و او این غذا ها را آماده می کند.

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

انشا طنز و غیر طنز درباره تلفن همراه

انشای طنز و غیر طنز درباره تلفن همراه
در این مطلب برای شما انشای طنز و غیر طنز تلفن همراه که در صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم
نام انشا: انشای طنز و غیر طنز در مورد تلفن همراه
از ميان موضوع هاي زير يكي را برگزينيد يک بار با فضای طنز و یک بار با فضای غیر طنز درباره ی آن بنویسید

انشا شماره ۱ درباره تلفن همراه : (طنز)

تلفن همراه را از این نظر تلفن همراه مینامند که همه جا با ماست از جمله خانه خیابان صف اتوبوس و …. تلفن همراه هرچه بزرگتر و به سایز نان بربرس نزدیک تر باشد ما را  با کلاس تر با اهمیت تر و مهم تر جلوه میدهد زیرا در دستان ما جا نمیشود و دیگران را وادار میکنند جور دیگری به ما بنگرند

میتوان با آن پیامک های درشت ریز چاق لاغر یا بدون متن بدهیم و به اصطلاح دوستان را سر کار بگذاریم و از دور تفریح گنیم و بخندیم!!!

توجه داشته باشید هیچ وسیله دیگری همچنین قابلیتی ندارد تلفن همراه با اعتماد ترین و رازدارترین دوست ما در دنیاست زیرا رمز و قفل دارد و برای حفظ راز های ما تا جای ممکن ایستادگی میکند

ممکن است با چکش له شود ولی چیزی را لو نمیدهد و به اصطلاح نم پس نمیدهد تلفن همراه به ما این امکان را میدهد که در این بودن نباشیم و در عین همراهی با دوستان جدا از آن ها و با تلفن همراه خود مشغول بازی باشیم

خوبی دیگر تلفن همراه این است که هر گاه کسی با ما کار داشت به راحتی میگوید مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد پیام شما از طریق سرویس صوتی به مخاطب اطلاع داده میشود برای کاستن از هزینه های تماس گاهی بهتر است بگوییم شارژم داره تموم میشه با من تماس بگیر و یا اگر نخواهیم تماس بگیریم میگوییم شارژم تمام شده بود

تلفن همراه همبازی خوبی هم هست و گاهی میتوان از صبح سحر تا بوق سگ با آن بازی کنیم تا خوابمان ببرد پس تلفن همراه همراه همیشگی ما بهترین همبازی و رازدار ماست و کم خرج و با اعتماد و بهترین دوست ماست.

 

 

انشا شماره ۱ درباره تلفن همراه : ( غیر طنز)

اگر سی سال پیش به کسی میگفتید وسیله ای ساخته خواهد شد که بدون اینکه به سیم وصل باشد با آن میتوان ازتباط برقرار کرد بی شک به شما میخندید و با تعجب به شما نگاه میکرد

اما امروزه یکی از مهمترین وسایل ارتباطی تلفن همراه است و بسیاری از بخش های زندگی ما به ان گره خورده است از پرداخت فیش های آب و برق گرفته تا تماشای تلوزیون و انجام کار های بانکی از طریق تلفن همراه میسر استشماره صد ها و هزاران نفر از دوستان و همکاران را میتوان در آن ذخیره و نگه داری کرد میتواند مانند یک منشی یادداشت ها را برای ما به خاطر بسپارد و در صورت لزوم به ما یاد آوری کند

تقویم قرآن و انواع کتاب ها را میتوان در آن نگه داری کرد و به راحتی میتوان از آن در هر جایی بهره برد و چون اندازه ی آن کوچک است ما را از نگه داری قفسه های بزرگ و کتاب های قطور بی نیاز میکند

با تلفن همراه در هر لحظه میتوانیم به دوستان و آشنایان خود دسترسی داشته باشیم و از اخرین اخبار جهان مطلع شویم اما این وسیله با ویژگی منحصر به فرد مضراتی هم دارد:

این دستکاه ممکن است ما را از جمع دوستان و اشنایان دور و منزوی کند و در حالی که در کنار آن ها هستیم از آن ها غافل باشیم

و ضعیفی چشم و امواج سرطان زا و …..

تلفن همراه زندگی امروزه را از خیلی از جهات راحت تر کرده است اما باید توجه داشته باشیم که بیش از حد از آن استفاده نکنیم و همیشه اعتدال را رعایت کنیم

 

انصافا کمرم شکست تا تایپش کردم دکمه G+1 رو فراموش نکنید 😯  😀  😆  😡 

 

 

 

انشا شماره ۲ تلفن همراه :

سلام من میخوام در مورد موضوعی صحبت کنم که شاید همه شما با این موضوع بر خورد کرده باشید این موضوع نتیجه تحقیقات فراوان و طولانی منه بعد از چند ماه تلاشو نمره های بالا بالاخره بابام رو راضی کردم
که اخه پدر من تلفن همراه به درس خوند من ضرری نمیرسونه. با حرفهای مادرم و کل اطرافیانمون بابام راضی شد ودر روز تولدم تلفن همراهی برام خرید اون قدر خو شحال بودم که نیوتون موقع کشف جاذبه انقدر خوشحال نبود برای این که تلفنم رو به همه نشون بدم اون رو برداشتم و رفتم تو حیاط  یکهو یه صدای خیلی ملایمی شنیدم که پرده گوشم رو به طول دو سانتی متر پاره کرد اهای پسر مگه با تو نیستم وایستا ببینم مگه قرار نبود بری واسه شب خرید کنی ؟ من گفتم: مگه شب چه خبره ؟ مامانم گفت:عموت اینا دارن میان اینجا این رو که گفت خیلی ذوق کردم چون میتونستم تلفنم رو به پسر عموم نشون بدم .پسر عموم یه بچه مرتب و درس خونه یه عینک ته استکانی میزنه که اگر به چشمت بزنی میتونی گلبول های سفید و قرمز کل فامیل رو از هم جدا کنی از تیپ و قیافش با اون دماغ شبیه کلنگش که نگو انگار کل قدو قواره اقا رو بیست و چهار ساعت تو اتوی خشکشویی گذاشتی همین طوری که داشتم با تلفنم بازی میکردم رسیدم به سبزی فروشی سبزی و میوه و بقیه چیز هارو هم خریدم و رفتم دم نانوایی یک دفعه پسر همسایمون رو دیدم و دستمو کردم تو جیبم تا گوشیمو بهش نشون بدم اما نه گوشی بود ونه رویی برای برگشتن به خونهتا خود خونه داشتم به این فکر می کردم که چی بگم که یک دفعه بابام در رو باز کرد گفتم :سسسلام بابام گفت :وا بچه مگه عزرائیل دیدی اینطوری لکنت گرفتی؟ از ترسم هیچی نگفتم که بابام دوباره گفت: چیزی شده ؟ باز چه دسته گل مبارکی به اب دادی گفتم بابا…..یه چیزی شده .
بابام داد زد و گفت باز چیکار کردی بگو ببینم ؟ انقدر دستپاچه شدم که نفهمیدم چی میگم گفتم: بابا گوشیمو باد برد. وقتی سرم رو بالا اوردم دیدم که بابامو کل فامیل از خنده افتادن رو زمین بابام گفت بچه حداقل
یه دروغی بگو که به سالم بودنت شک نکنم اخه گوشی مگه دستماله که باد ببره بابام با هر قدم که نزدیک من میشد اشهدم رو سریع تر میخوندم چیزی نمونده به من برسه که زنگ در نجاتم داد اقای اکبری میوه فروش سر خیابون بود وقتی بابام اومد تو گوشیرو که دیدم تا ته ماجرا رو خوندم

از خوشحالی دویدم و پریدم رو سر پسر عموم بابام تا منو دید دوباره زد زیر خنده و خدا رو شکر که از این فاجعه جون سالم به در بردم. بنابراین من به این نتیجه رسیدم که حواسمو بیشتر جمع کنم تا سرم رو به باد ندم تا مدت ها هم این بیت رو با خودم تکرار میکردم
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد / دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

 

صفحه 2 از 41234








  

لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید