آرشيو انشا های کتاب مهارت های نوشتاری نهم

درس کده

انشا های کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا ماهی در حوض قالی

از ميان موضوع هاي زير يكي را برگزينيد يک بار با فضای طنز و یک بار با فضای غیر طنز درباره ی آن بنویسید

نام انشا: ماهی در حوض قالی

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

دوستان هرچی گشتم انشایی با این موضوع پیدا نکردم اگه شما انشای ماهی در حوض قالی !!  که حتی نمیدونم معنیش یعنی چی رو نوشتید لطفا از قسمت ارسال مطلب برای ما بفرستید تا در سایت منتشر کنیم

اما یه انشای خوب درباره ی ماهی پیدا کردم میزارم شاید به دردتون خورد: ( نوشته دانش آموزی بنام پریناز محبعلی)

تنگ کوچکی دارم که در آن ماهی کوچولویی زندگی می کند  یک روز از ماهی کوچولو سوالی پرسیدم : ماهی کوچولو آرزویی داری که به اون نرسیده باشی؟

با این حرف من درد دل او نیز باز شد و گفت : می دانی تو صاحب بسیار خوبی هستی ، به موقع غذایم را می دهی ، به موقع آب تنگ را عوض می کنی ، با من حرف می زنی و خلاصه خیلی خوب از من مواظبت می کنی ، اما …!!!!

او وقتی به این جا رسید کمی مکث کرد و ساکت شد  انگار نمی خواست دیگر حرف بزند  به او گفتم : ادامه بده چرا ساکت شده ای ؟ من خیلی دوست دارم بدانم که تو چه آرزویی داری.

او گفت : من کسی را ندارم  که وقتی شما در مدرسه هستی ، با آن حرف بزنم و تنهایی حوصله ام سر می رود ،می شود یک ماهی دیگری بگیری تا بتوانم با آن بازی کنم و حرف بزنم

من با کمال میل قبول کردم و گفتم : فقط همین؟!ا

ماهی کوچولو لحظه ای مکث کرد و گفت : اگر یک خواسته دیگر هم داشته باشم ، قبول می کنی ؟

گفتم : بله ! چرا که نه !!!ا

در ادامه گفت : می خواهی یک ماهی دیگر بگیری  یه تنگ بزرگتر هم لطفا می خری ، چون در این تنگ کوچک دو ماهی جا نمی شوند

این را هم قبول کردم و باز از او پرسیدم : آرزوی دیگری نداری؟

گفت : نه ، آخر تو صاحب خیلی خوبی هستی و خدا جون مهربون تمام آرزوی هایم را با داشتن صاحب خوبی چون شما ، قبلا برآورده کرده است.

پایان انشا ماهی در حوض قالی

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی

انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

نام انشا: درد دل یک موش آزمایشگاهی

درس:  صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

 

موضوع دردل یک موش آزمایشگاهی (غیر طنز):

یک روز که در آزمایشگاه نشسته بودم  دوست قدیمی ام امیر علی که آزمایشگاه دارد به ذهنم افتاد و دلم می خواست به دیدار او بروم و سری به آزمایشگاهش بزنم.به همین دلیل به آن طرف «آزمایشگاه» رفتم. از دیدن هم دیگر لبخند بر روی لب های هردوتایمان نشست.
گفت:ای دوستای عزیزم  کجا بودی خیلی برایت دل تنگ هستم؟
گفتم:شرمنده ای عزیز جون من درگیر کار و گرفتار بودم. در حین صحبت چشمم به موشی که در داخل قفس شیشه ای بود افتاد غمگین در کنجی خلوت کرده بود به دیدار او رفتم تا دلیلش را جویا شوم

گفتم:ای موش تو را چه شده؟

گفت:تا حالا در قفسی تنها مانده ای؟ محبسی کوچک و شیشه ای حکمی داده اند به امسال من که در آن محکمه خودم نیز حضور نداشته ام. چه بخواهیم و نخواهیم از حکم محکمه ابد خورده به پیشانی های ماها. از شگرف های دنیا بی خبر مانده ایم تنهای تنها در قفس. حال بگو ای رفیق آشنا این دلی که ما داریم دل نیست؟ دل شکستن در نظرها عیب نیست؟

روبه دوستم کردم و گفتم:امیرعلی؟این بیچاره به تو چه کرده؟ چرا در قفس زندانی کرده ای؟ او رو به من کرد و گفت:اگر او نباشد من چه طور کار هایم را انجام دهم؟

گفتم:خوب او چکار کند؟ باید جرم کار تورا بکشد؟ گفت: باشه به خاطر تو آزاد می کنم دیگر آزمایشی در مورد موش
ندارم وقتی که روبه موش کردم در چشم هایش نور امیدی را دیدم که می درخشید.

——————————–

انشا شماره ۲ درد دل یک موش آزمایشگاهی:

سلام  من یه موش آزمایشگاهی سفید هستم

تعدادی از ما رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میاریم حداکثر زمانی رو که تونستیم دوام بیاریم ۱۷ دقیقه بود.

سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن اما این بار قبل از ۱۷ دقیقه نجاتشون دادن.

بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن.حدس بزنید چقدر دوام آوردن؟

۲۶ ساعت !!!!!!!!!!!!

بعد از بررسی به این نتیجه رسیدن که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده

ما موش های آزمایشگاهی خیلی باهوش هستیم…..

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

انشای طنز و غیر طنز ربات پيشخدمت

انشای  زیبای ربات پيشخدمت صفحه ۵۵ مهارت های نوشتاری نهم را برای شما کاربران سایت درس کده آماده کرده ایم

نام انشا: ربات پیشخدمت

صفحه: ۵۵ کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

نام انشا به انگلیسی: Robot waiters

انشای طنز ربات پیشخدمت:

زنگ خورد ربات پیشخدمت آمد و گفت:سرورم بیدار شو!

در جواب گفتم:بیدار نمیشوم.

بعد از چند دقیقه باز آمد و همان جمله را تکرار کرد. باز هم جواب دادم بیدار نمی شوم آخر روبه من کرد و گفت (ای پسر چشم بلبلی پا نمیشی ای تپلی؟)

با چهره ای عصبانی گفتم:( ای عزیز خنگ دلم خفه لطفا می خوام بکیم.)

روبه من کرد و گفت:(ای نفهم، خواهشا بفهم زنگ زده یکی از بند و کمند.گفت بگم به توی خاک بر سر خاک برسرام دوستی مثل تو دارم.)

با تعجب از خواب بیدار شده پرسیدم (او که بود که این را گفت ربات پیشخدمت در جواب گفت:(عزیز دلدارت بود.) یک دفعه به خودم آمدم دیدم چه اتفاقی شده. من به او قول داده بودم که فردا صبج زود اورا خواهم دید. ربات دست بر شانه ام گذاشت و گفت:(حالا آی شلوغ او که بود؟) من از خجالت سرم را انداختم زمین و گفتم:(به کسی نگو این قصه را تا نشم بیچاره و دیوانه خواب شب هایم رو از من نگیر آرامش شب هایم رو از من نگیر آبرویم را حفظ کن این موضوع را فاش نکن. ربات پیشخدمت به من گفت :(شلوغ شدی ای بچه به قول خودت او شاخ نه فیشح نه، پاتیا باری چاتی!) الان ترکیده نمی توانی آروم بشی پستو بچه هستی. در دلم گفتم:(عجب گیری افتادیم سرش تر از این تو دنیا هست؟) دیدم چاره ای نسیت باید التماس کنم. گفتم:من بچه ولی این موضوع را پخش نکن ممنون.

انشای غیر طنز ربات پیشخدمت:

آیا تا به حال به رستورانی رفته اید که مستخدم آن یک ربات باشد؟ در ایران که من چنین رستورانی را سراغ ندارم شما چطور ؟ رستورانی در کشور چین وجود دارد که توسط ربات ها اداره می شود و مردم هم بسیار لذت می برند که در این رستوران غذا بخورند و همچنین با ربات ها نیز گپی بزنند اما این گپ به صورت حرف زدن نیست بلکه به این صورت است که رباتی در ابتدای کار که مردم به رستوران وارد می شوند به آن ها خوش آمد می گوید و همچنین در تمام مدتی که در رستوران هستند از آن ها پذیرایی می کند. روند کاری این رستوران بدین صورت است که یکی از این ربات ها همیشه مقابل درب ورودی قرار دارد و زمانی که مشتری وارد رستوران می شود او را به میز خالی راهنمایی می کند. این ربات ها طراحی شده اند تا در مسیری مشخص حرکت کنند. همچنین وقتی در سر میزی قرار می گیرند و افرادی را تشخیص می دهند اجازه نمی دهند فرد دیگری در آن محل قرار گیرد .

در این رستوران که مدت زیادی از باز گشایی آن نمی گذرد اما بسیار معروف شده است و حتی می توان گفت که به یک رستوران بین المللی تبدیل شده است، فقط یک ربات مشغول به آشپزی می باشد؛ به این ترتیب که دستور یک سری از غذاهای چینی را که مردم به آن بسیار علاقه دارند به آن ربات داده اند و او این غذا ها را آماده می کند.

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

انشا طنز و غیر طنز درباره تلفن همراه

انشای طنز و غیر طنز درباره تلفن همراه
در این مطلب برای شما انشای طنز و غیر طنز تلفن همراه که در صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم
نام انشا: انشای طنز و غیر طنز در مورد تلفن همراه
از ميان موضوع هاي زير يكي را برگزينيد يک بار با فضای طنز و یک بار با فضای غیر طنز درباره ی آن بنویسید

انشا شماره ۱ درباره تلفن همراه : (طنز)

تلفن همراه را از این نظر تلفن همراه مینامند که همه جا با ماست از جمله خانه خیابان صف اتوبوس و …. تلفن همراه هرچه بزرگتر و به سایز نان بربرس نزدیک تر باشد ما را  با کلاس تر با اهمیت تر و مهم تر جلوه میدهد زیرا در دستان ما جا نمیشود و دیگران را وادار میکنند جور دیگری به ما بنگرند

میتوان با آن پیامک های درشت ریز چاق لاغر یا بدون متن بدهیم و به اصطلاح دوستان را سر کار بگذاریم و از دور تفریح گنیم و بخندیم!!!

توجه داشته باشید هیچ وسیله دیگری همچنین قابلیتی ندارد تلفن همراه با اعتماد ترین و رازدارترین دوست ما در دنیاست زیرا رمز و قفل دارد و برای حفظ راز های ما تا جای ممکن ایستادگی میکند

ممکن است با چکش له شود ولی چیزی را لو نمیدهد و به اصطلاح نم پس نمیدهد تلفن همراه به ما این امکان را میدهد که در این بودن نباشیم و در عین همراهی با دوستان جدا از آن ها و با تلفن همراه خود مشغول بازی باشیم

خوبی دیگر تلفن همراه این است که هر گاه کسی با ما کار داشت به راحتی میگوید مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد پیام شما از طریق سرویس صوتی به مخاطب اطلاع داده میشود برای کاستن از هزینه های تماس گاهی بهتر است بگوییم شارژم داره تموم میشه با من تماس بگیر و یا اگر نخواهیم تماس بگیریم میگوییم شارژم تمام شده بود

تلفن همراه همبازی خوبی هم هست و گاهی میتوان از صبح سحر تا بوق سگ با آن بازی کنیم تا خوابمان ببرد پس تلفن همراه همراه همیشگی ما بهترین همبازی و رازدار ماست و کم خرج و با اعتماد و بهترین دوست ماست.

 

 

انشا شماره ۱ درباره تلفن همراه : ( غیر طنز)

اگر سی سال پیش به کسی میگفتید وسیله ای ساخته خواهد شد که بدون اینکه به سیم وصل باشد با آن میتوان ازتباط برقرار کرد بی شک به شما میخندید و با تعجب به شما نگاه میکرد

اما امروزه یکی از مهمترین وسایل ارتباطی تلفن همراه است و بسیاری از بخش های زندگی ما به ان گره خورده است از پرداخت فیش های آب و برق گرفته تا تماشای تلوزیون و انجام کار های بانکی از طریق تلفن همراه میسر استشماره صد ها و هزاران نفر از دوستان و همکاران را میتوان در آن ذخیره و نگه داری کرد میتواند مانند یک منشی یادداشت ها را برای ما به خاطر بسپارد و در صورت لزوم به ما یاد آوری کند

تقویم قرآن و انواع کتاب ها را میتوان در آن نگه داری کرد و به راحتی میتوان از آن در هر جایی بهره برد و چون اندازه ی آن کوچک است ما را از نگه داری قفسه های بزرگ و کتاب های قطور بی نیاز میکند

با تلفن همراه در هر لحظه میتوانیم به دوستان و آشنایان خود دسترسی داشته باشیم و از اخرین اخبار جهان مطلع شویم اما این وسیله با ویژگی منحصر به فرد مضراتی هم دارد:

این دستکاه ممکن است ما را از جمع دوستان و اشنایان دور و منزوی کند و در حالی که در کنار آن ها هستیم از آن ها غافل باشیم

و ضعیفی چشم و امواج سرطان زا و …..

تلفن همراه زندگی امروزه را از خیلی از جهات راحت تر کرده است اما باید توجه داشته باشیم که بیش از حد از آن استفاده نکنیم و همیشه اعتدال را رعایت کنیم

 

انصافا کمرم شکست تا تایپش کردم دکمه G+1 رو فراموش نکنید 😯  😀  😆  😡 

 

 

 

انشا شماره ۲ تلفن همراه :

سلام من میخوام در مورد موضوعی صحبت کنم که شاید همه شما با این موضوع بر خورد کرده باشید این موضوع نتیجه تحقیقات فراوان و طولانی منه بعد از چند ماه تلاشو نمره های بالا بالاخره بابام رو راضی کردم
که اخه پدر من تلفن همراه به درس خوند من ضرری نمیرسونه. با حرفهای مادرم و کل اطرافیانمون بابام راضی شد ودر روز تولدم تلفن همراهی برام خرید اون قدر خو شحال بودم که نیوتون موقع کشف جاذبه انقدر خوشحال نبود برای این که تلفنم رو به همه نشون بدم اون رو برداشتم و رفتم تو حیاط  یکهو یه صدای خیلی ملایمی شنیدم که پرده گوشم رو به طول دو سانتی متر پاره کرد اهای پسر مگه با تو نیستم وایستا ببینم مگه قرار نبود بری واسه شب خرید کنی ؟ من گفتم: مگه شب چه خبره ؟ مامانم گفت:عموت اینا دارن میان اینجا این رو که گفت خیلی ذوق کردم چون میتونستم تلفنم رو به پسر عموم نشون بدم .پسر عموم یه بچه مرتب و درس خونه یه عینک ته استکانی میزنه که اگر به چشمت بزنی میتونی گلبول های سفید و قرمز کل فامیل رو از هم جدا کنی از تیپ و قیافش با اون دماغ شبیه کلنگش که نگو انگار کل قدو قواره اقا رو بیست و چهار ساعت تو اتوی خشکشویی گذاشتی همین طوری که داشتم با تلفنم بازی میکردم رسیدم به سبزی فروشی سبزی و میوه و بقیه چیز هارو هم خریدم و رفتم دم نانوایی یک دفعه پسر همسایمون رو دیدم و دستمو کردم تو جیبم تا گوشیمو بهش نشون بدم اما نه گوشی بود ونه رویی برای برگشتن به خونهتا خود خونه داشتم به این فکر می کردم که چی بگم که یک دفعه بابام در رو باز کرد گفتم :سسسلام بابام گفت :وا بچه مگه عزرائیل دیدی اینطوری لکنت گرفتی؟ از ترسم هیچی نگفتم که بابام دوباره گفت: چیزی شده ؟ باز چه دسته گل مبارکی به اب دادی گفتم بابا…..یه چیزی شده .
بابام داد زد و گفت باز چیکار کردی بگو ببینم ؟ انقدر دستپاچه شدم که نفهمیدم چی میگم گفتم: بابا گوشیمو باد برد. وقتی سرم رو بالا اوردم دیدم که بابامو کل فامیل از خنده افتادن رو زمین بابام گفت بچه حداقل
یه دروغی بگو که به سالم بودنت شک نکنم اخه گوشی مگه دستماله که باد ببره بابام با هر قدم که نزدیک من میشد اشهدم رو سریع تر میخوندم چیزی نمونده به من برسه که زنگ در نجاتم داد اقای اکبری میوه فروش سر خیابون بود وقتی بابام اومد تو گوشیرو که دیدم تا ته ماجرا رو خوندم

از خوشحالی دویدم و پریدم رو سر پسر عموم بابام تا منو دید دوباره زد زیر خنده و خدا رو شکر که از این فاجعه جون سالم به در بردم. بنابراین من به این نتیجه رسیدم که حواسمو بیشتر جمع کنم تا سرم رو به باد ندم تا مدت ها هم این بیت رو با خودم تکرار میکردم
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد / دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————

 

 

باز آفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

انشا و باز آفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

در این مطلب برای شما باز آفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه که در صفحه ۴۴ کتاب مهارت های نوشتاری خاسته شده  را آماده کرده ایم

نام ضرب المثل:  کوه به کوه نمیرسد ولی آدم به آدم میرسد

صفحه: ۴۴ کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

این ضرب المثل زمانی استفاده میشود که بخواهیم بگوییم بالاخره روزی هم کار تو به من می افتد و به من نیازمند خواهی شد

باز آفرینی و انشا:

یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم ،دو بازرگان کهنه کار و سرد و گرم روزگار چشیده بودند که همکاری و دوستی آنها بین مردم ضرب المثل بود.یکی از آنها مهدی و  دیگری پژمان نام داشت.

روزی مهدی همه ی دارایی اش را به کالا تبدیل و بار کشتی کرد تا در سرزمین های دور بفروشد و سود زیادی نصیبش شود.

از قضا طوفان گرفت و کشتی مهدی به همراه دارایی اش از بین رفت و او فقیر و بیچاره شد نزد دوستش پژمان آمد و از او درخواست کرد تا مبلغی به او قرض بدهدت ا دوباره بتواند به تجارت بپردازد

اما پژمان در پاسخ به مهدی گفت که اگر تاجر بودی همه ی دارایی خود را جمع نمی کردی که یک باره آن را از دست بدهی و مهدی را از خود دور کرد.

مدتی بدین منوال گذشت  مهدی از آنجا که مرد با تجربه ای بود به هر زحمتی که بود مقام و اموال از دست رفته خود را بازیافت

روزی پژمان پشیمان و دلخسته پیش مهدی آمد و گفت:

پس از بیرون کردن تو دزد به انبار من دستبرد زد و الان چیزی ندارم به جز حسرت و پشیمانی واز تو کمک می خواهم

مهدی گفت: شنبه به جمعه نمیرسد همان گونه که کوه به کوه نمی رسد،اما آدم به آدم می رسد

 

( اسماشون شنبه و جمعه بود تبدیل به مهدی و پژمان کردم شما از شنبه و جمعه جای مهدی و پيمان استفاده کنید)

امیدواریم انشای کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به آدم میرسه برای شما مفید باشد شما نیز میتوانید بازنویسی های خود را در قسمت نظرات منتشر کنید

 

باز آفرینی شماره ۲ کوه به کوه نمیرسد ولی ادم به آدم میرسد:

 

 

آیا تا به حال ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد را شنیده اید؟

در دامنه دو کوه بلند دو آبادي بود که یکی  بالاکوه و دیگری پایین کوه نام داشت؛

چشمه اي پر از آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادي بالاکوه می گذشت و به آبادي پایین کوه می رسید. این چشمه زمین هاي هر دو آبادي را سیراب می کرد. روزي ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین هاي پایین کوه را صاحب شود.پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت:

چشمه آب در آبادي ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوه بدهیم؟
یکی دو روز گذشت و ارباب بالاکوه به همه گفت از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم
مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند
ارباب به آن ها گفت بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت این دو کوه هرگز به هم نمی رسند.  من ارباب شما هستم و شما رعیت!

این پیشنهاد براي مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخداي پایین ده فکري به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود 😆

این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره اي جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوي پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت
شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید کدخدا با لبخند گفت:
اولاً آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد
پس ما انسان ها در زندگی طوري زندگی کنیم که مانند ضرب المثل رو به رو نشویم،وبه همه در همه حال جز نیکی نکینم.

پایان باز آفرینی و انشا درباره ی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

 

انشا به زبان عادی و ادبی

یک موضوع را به دلخواه انتخاب کنید. یک بار به زبان عادی و یک بار به زبان ادبی درباره آن بنویسید

در این مطلب از سایت درس کده برای شما انشا به زبان عادی و ادبی ( نوشته )  صفحه ۴۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم.

همراه با رعایت:

داشتن پيش نويس / شيوه ی خواندن / داشتن پاك نويس / شيوه ی خواندن / به كارگيري مناسب زبان عادی و ادبی / بهره گيري مناسب از شيوه هاي پرورش فكر

انشا شماره ۱ : انشا درباره فصل زمستان به زبان عادی و ادبی:

———————————————————–

نوشته درباره زمستان به زبان ادبی:

من فصلی که زمین پیراهن سفید خود را بر تن میکند را دوست میدارم در این فصل سنگ ها از به خود لرزیدن می شکنند و اشک شوق ابر ها همانند گلوله های آبی بر زمین می افتند و رفت و امد را بر مردم سخت می کنند و تمام این ها دلالت بر وجود آفریننده ی هستی لا ینتها است
فصل سفید می آید و سیاهی ها را از هوا ناپدید میکند و هنگامی که ابرهای سیاه پوش و ابستن برف و باران او نیستند آسمان مانند چلچراغی روشن میشود  بعضی ها از فصلی که درختان مو های بلند و سرسبز دارند خوششان می آید و بعضی ها فصلی که درختان به خواب می روند را دوست میدارند

و باز هم همه ی این ها نشانه هایی هستند از آفریننده ای ماهر و زبردست که این ها را بر تابلوی طبیعت نقش کرده پس چه خوب است که ما با چشم دل به این اثر زیبای خداوند نگاه کنیم و از ان لذت ببریم

———————————————————–

نوشته درباره زمستان به زبان عادی:

من زمستان را خیلی دوست دارم در زمستان هوا سرد میشود و برف یا باران از آسمان می بارد و رفت و آمد در داخل شهر و اطراف آن با مشکل رو به رو میشود ولی با این حال همین اندازه که می دانم فصل زمستان هم مثل بقیه ی فصل ها نشانه ای از عظمت خدای بزرگ است باعث آرامش من می شود

در فصل زمستان هوا خیلی پاک و صاف می شود و در زمانی که ابر ها نیستند موقع شب ستاره ها  درخشندگی خاصی پیدا می کنند و این زمان بهترین موقع برای دیدن سیاره ها  ستارگان و سایر صور فلکی است
بعضی ها فصل بهار و تابستان را دوست دارند و از فصل پاییز و زمستان خوششان نمی اید اما برای من هر فصلی نشانه ای است از شاهکار طبیعت و آفریننده ی آن و این طبیعت گوشه ای از قدرت خداوند تواناست پس چه خوب است ما هم در هر فصل با نگاهی قدر شناس کمال لذت را از زیبایی های آن ببریم

 

بزودی انشا های عادی و ادبی دیگری را نیز در سایت قرار میدهیم امیدواریم از این مطلب استفاده کرده باشید

همچنین میتوانید انشا های مرتبط خود را در قسمت نظرات منتشر کنید تا دوستان دیگه هم استفاده کنن

 

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم

در این مطلب برای شما نمونه انشا و بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم را آماده کرده ایم

حكايت زير را بخوانيد و به زبان ساده بازنويسی كنيد.

بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم:
حكايت زير را بخوانيد و به زبان ساده بازنويسي كنيد.

حکایت:
شخصی پیراهنی را که دزدیده بود به پسر خود داد تا به بازار ببرد و بفروشد در راه ‏بازار پیراهن را از پسر دزدیدند، پسر وقتی به خانه برگشت پدر از وی پرسید:
پیراهن را چند فروختی؟
پسر گفت: به آن قیمتی که شما خریده بودید.

بازنویسی کوتاه:

روزي از روزگاران قديم شخصي به بازار رفت و يك پيراهن دزديد و به خانه آورد و  به پسرش داد كه در بازار بفروشد.

پسر به بازار رفت كه پيراهن را بفروشد دزدي ديگر آمد و همين پيراهن را از  پسر دزديد پسر با دست خالي به خانه برگشت.

پدر از پسرش پرسيد پيراهن را چه قيمتي فروختي ؟

پسرجواب داد بابا پيراهن را باهمان قيمتي كه شما خريده بودی  فروختم.

 

بازنویسی بلند:

در زمان فتحلی شاه قاجار پیر مردی به نام تیمور زندگی فقیرانه ای داشت و مایحتاج زندگی خود را از راه خارکشی بدست می آورد و زندگی مشقت باری داشت زندگی میکرد مدتی بود که پیرمرد توان رفتن به صحرا و بیابان را نداشت و رو به پسرش آورده بود پسر تیمور  پسری عاقل دانا و بسیار مذهبی بود تیمور چند روزی شده بود که به دزدی روی آورده بود و از راه کسب و کار حرام درآمد خود را بدست می آورد و اشیای دزدی را بدون آگاهی به فرزند خود میداد تا در بازار بفروشد و هر روز بهانه ای برای آن ها می آورد اما کسبه محل به او تحمت دزدی میزدند و او حتی توجه نمیکرد زیرا عادت نداشت جواب مردم را با خشم بدهد روزی از همین روز ها پیرمرد از جلوی مغازه پیراهن فروشی رد شد و پیراهنی که در بیرون از مغازه برای فروش گزاشته شده بود را دزدید و به این فکر افتاد که این پیراهن چقدر میتواند ارزش داشته باشد پیرمرد لباس را در زیر پیراهنش پنهان کرد و طبق معمول به پسرش رضا داد تا در بازار بفروشد رضا دیگر به پدرش شک کرده بود از جلوی مغازه استاد علی رد شد دید که او دارد به شدت گریه میکند و بر سر میکوبد رضا جلو رفت و علت را جویا شد و استاد علی ماجرای پیراهن ارزشمند و تیمور را که جلوی مغازه اش ایستاده بود برای او تعریف کرد و رضا فهمید که پدرش آن پیراهن را دزدیده است رضا پیراهن را به استاد علی داد و بسیار معذرت خواهی کرد و با ناراحتی به خانه بازگشت پدرش سراغ پول پیراهن را از او گرفت و پشت سر هم سوال میکرد که پیراهن چه شد و آن را به چه قیمتی فروختی؟ رضا سرش را بالا آورد و رو به پدر گفت: به همان قیمتی که تو خریده بودی

 

مطلب ارسالی از کاربران – زهرا جاهد :

 

حکایت:
دزدی پیراهنی رادزدید وآن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد پسر پیراهن را به بازار بردوقتی به خانه برگشت پدرش پرسید:((پیراهن رابه چه قیمتی فروختی؟))پسر گفت:((به همان قیمتی که شما خریدهه بودید!!!!))
.
.
.باز نویسی:
روزی از روزگاران قدیم شخصی به بازار رفت و یک پیراهن را از شخصی دزدید و به خانه برگشت و پسرش را دید وآن پیراهن را به پسرش داد و گفت پسرم:((این پیراهن راببر و در بازار بفروش .))پسرک قبول کرد و رفتت به بازار که رسیده بود واستاد تا آن را بفروشد و در همان حال به فکرفرورفته بود وقتی که حواسش به خودش آمد دید پیراهن نیست و فهمید که این پیراهن را از او دزیدیده اند
و درهمان حال به خانه برگشت وپدرش از او پرسید :((پسرم پیراهن را به چه قیمتی فروخته ای ؟))پسر در پاسخ به پدرش گفت:((پدر جان من آن پیراهن را که برای فروش به من داده بودی را فروختم اما به آن قیمتت که خود آن پیراهن را خریداری کرده بودی.!!!!))
.
اینم از باز نویسی حکایت امیدوارم خوشتون بیاد

 

(اختصاصی سایت درس کده کپی در سایت ها و وبلاگ ها فقط در صورت درج لینک به صورت قابل تشخیص در زیر مطلب مجاز میباشد)

انشا صفحه 31 کتاب مهارت های نوشتاری نهم

به دلخواه موضوعي را برگزينيد و به هنگام نگارش از همه گونه های كاربرد واژگانی مترادف، متضاد، شبکه معنايي گسترش واژه و تنوع افعال بهره بگيريد

در این مطلب از سایت درس کده برای شما انشا صفحه ۳۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

انشا صفحه ۳۱ درس ۲ کتاب مهارت های نوشتاری نهم:

موضوع انشا: گردش ایام

روز ها سال ها و ماه ها در پی هم می آیند و میروند و ما هر روز پیر تر میشویم و از جوانی ما فقط یاد و خاطره میماند به قول صاعب تبریزی:
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا/از جوانی حسرت بسیار میماند به جا

مثلا همین بهار که شد درختان از خواب زمستانی بیدار شدند هوا دلپذیر شد گر کدورت ها را کنار زدیم همه لباس تازه به تن کردند حتی درختان ما آنقدر سرگرم کار و مساعل بودیم که زیبایی بهار را فراموش کردیم
تا به خود آمدیم تابستان با روز های گرم و پر حرارت رسید و میوه ها هم رسیدند
هندوانه خربزه طالبی سیب گلابی هلو و یک باره دیدیم پاییز با تن پوش زرد هوهو کنان از راه رسید و لباس درختان را عوض کرد برگ های خسته زیر پای مسافران خش خش کرد تا آمدیم با پاییز و هنر نمایی اش چای و قهوه ای بنوشیم فراش زمستان آمد و چای را برد و گفت یخ کرده است عوضش میکنم
سماور و بخاری را روشن کردیم از پنجره کنار در خانه که نگاه کردم همه جا از قوی سفید پر بود شاید هم اردک ها و مرغابی های سفید تا در را باز کردم که به آن ها آب و دانه ای تعارف کنم پر کشیدند به اوج آسمان و مهاجرت را آغاز کردند
حالا آغاز بهار دیگری بود و شکوفه ها و پرستو های کوچک آمدند

واژه های مترادف:یاد و خاطره -سال و امسال
واژه های متضاد: گل و خار -پیری و جوانی-آمدت و رفتن
شبکه معنایی:روز – ماه – سال-بهار-تابستان-پاییز -زمستان/هندوانه-خربزه-طالبی-سیب-گلابی-هلو
گسترش واژه:روز های گرم و پر حرارت-هوهو کنان-هنر نمایی-خش خش-دلپذیر-گرد کدورت ها-برگ های خسته
تنوع افعال: می آیند-میروند-می ماند-آمدیم- شد-کنار زدیم-رسید-عوض کرد-روشن کردیم-نگاه کردم-اغاز کردند-پر کشیدند-بود-است-فراموش کردیم

پایان انشای صفحه ۳۱ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم

انشا فضا پیما صفحه 24 کتاب مهارت های نوشتاری نهم

درون يک فضاپيما را كه روي كره ماه توقف كرده تصور كنيد و تصوير ذهني خود را بنویسيد

در این مطلب برای شما انشای فضاپیما صفحه ۲۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

نام انشا: فضاپیما

نام انشا به انگلیسی:  Spacecraft

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: ۲۴

انشای فضاپیما صفحه ۲۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم:

چیزی در فضا در حال حرکت است.. بی شک یک فضاپیماست کارکنان آن مثل یک ماشین کوکی گویا از قبل برنامه ریزی شده اند و به طور منظم مشغول انجام کار هستند

از طریق بلندگو اطلاع میدهند که به زودی در سطح کره ماه توقف میکنند اینک زمان آن فرا رسیده است که از فضاپیمایی که مدت زیادی در فضای کوچک آن زندگی کرده اند خارج شوند

اما فضای ماه ناشناخته و جدید است کمی متعجب و نگرانند چه کسی حاظر است به عنوان اولین نفر از فضاپیما خارج شود و روی سطح ماه قدم بگذارد؟

زمان پرتاب فرا رسیده بود و من حسی غیر قابل توصیف داشتم حسی که با ترس و هیجان آمیخته شده بود
باورم نمیشد دقایقی دیگر به آرزوی همیشگی خودم که از دوران کودکی ام با من بود میرسیدم
وقتی موتور ها روشن شدند بی اختیار فریاد زدم همه این رفتار ها طبیعی بود چون همه فضا نوردان هنگام پرتاب احساساتی میشوند
و در آن لحظه باور هر چیزی برای من دشوار بود نگاهی به اطراف انداختم رو به روی من چراغ ها رادار ها و سیستم های کنترلی و دکمه های زیادی وجود داشت
که خیلی پیچیده بودند و من از آن ها اطلاعات زیادی نداشتم به همین دلیل کنجکتو شدم و یکی را بی اختیار فشار دادم ولی ناگهان با سر به دیواره فضاپیما خوردم و فریاد زدم چون سرم درد گرفته بود

همانطور که داخل فضاپیما معلق میچرخیدم و به این سو و آن سو میرفتم دوستانم کمکم کردند سر جایم بنشینم و بلا فاصله مشغول بررسی رادار ها شدم چون من و دوستانم یک تیم تحقیقاتی هستیم که قرار است به کره ماه سفر کنیم
سرانجام پس از چهار شبانه روز سفر در فضا بر روی کره ماه قدم گذاشتیم و این لحظه خیلی شکوهمند و زیبا بود چون ما بر روی کره ای قدم گذاشتیم که صد ها هزار سال خشک و بی روح بوده است
من و دوستانم روی ماه قدم میزدیم و با هر قدمی که بر میداشتیم نظاره گر حفره هایی بودیم که بعضا بزرگ یا کوچک بودند
بر روی این کره سرد سنگ های عجیب و غریبی پیدا میشد و خاک ماه تقریبا یک رنگ و در همه جا خاکستری بود صدا به راحتی منتقل نمیشد و سطح ماه مکانی خاموش و تاریک و بیصدا بود و این جا ترس و خوشحالی با هم پیوند خورده بودندمن و دوستانم سه ساعت بر روی کره ماه پیاده روی کردیم ولی اکنون دیگر زمان بازگشت فرا رسیده است و تحقیقات ما نیز کامل شده است و حال میلیون ها نفر در زمین منتظر ما هستند و ما در حال انجام مقدمات بازگشتیم……………………………………………………..

 

پایان انشا درون يك فضاپيما را كه روی كره ماه توقف كرده تصور كنيد و تصوير ذهني خود را بنویسيد

خیلی خسته شدم تایپش کردم لطفا +۱ رو فراموش نکنید

 

انشا های صفحه 21 کتاب مهارت های نوشتاری نهم

در این مطلب برای شما لینک همه ی انشا های صفحه ۲۱ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم را آماده کرده ایم

تا راحت تر به آن ها دسترسی داشته باشید و بتوانید از میان آن ها یک انشا را انتخاب کنید

این لیست شامل:

انشا گذر رودخانه,انشا آدم فضایی,انشا اذان,انشا شانش,انشا فیل و فنجان میباشد

انشا های صفحه ۲۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم:

———————————————

انشا درباره ی گذر رودخانه 

———————————————

انشا درباره ی ادم فضایی 

———————————————

انشا درباره ی اذان 

———————————————

انشا درباره ی شانس 

———————————————

انشا درباره ی فیل و فنجان

 

انشا صفحه ۲۱ مهارت های نوشتاری نهم

صفحه 3 از 41234











  

لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید