آرشيو می 2016 - درس کده

درس کده

می 2016 - درس کده

انشا جلسه امتحان

در این ساعت از سایت برای شما انشای جلسه امتحان که در صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

نام انشا: جلسه امتحان

صفحه: ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا شماره یک درباره جلسه امتحان:

کلاس ششم بودم و از آن جایی که اوایل سال تحصیلی بود معلم ها زیاد از وضعیت تحصیلی دانش آموزان آگاهی نداشتند. من عادت داشتم درس های حفظی را خط به خط حفظ کنم و عیناً بدون کم و کاست در امتحان تکرار کنم. سر جلسه امتحان علوم اجتماعی بود که معلم شروع به توزیع برگه های امتحانی کرد. منتظر بودم بلافاصله پس از دریافت برگه، متون ضبط شده در حافظه ام را عیناً بر روی برگه امتحان منتقل کنم.
برگه سوالات به دستم رسید، نگاه کلی به برگه انداختم، خوشبختانه پاسخ تمام سوالات را می دانستم. بدون درنگ شروع به نوشتن پاسخ ها کردم. سوالات را یکی پس از دیگری با سرعت زیاد پاسخ می دادم. همگی هم عین جملات کتاب! خیالم راحت بود که نمره کامل خواهم گرفت. فقط نگرانیم کمبود وقت بود. چون پاسخ ها را کامل می نوشتم وقت زیادی صرف هر سوال می شد.

ساعات پاپانی امتحان بود که صدای مراقب شنیده شد. وقت تمام! برگه ها بالا!
در حال نوشتن آخرین کلمات بودم که مراقب اسمم را صدا زد. آقای… برگه ات را بالا بگیر!
برگه را بالا آوردم و مراقب شروع به جمع کردن برگه ها کرد.
هفته بعد، معلم برگه های تصحیح شده را آورده بود. من یکی که خیالم راحت بود! چند دقیقه اول معلم شروع به نصحیت کرد و گفت در ابتدای جلسه امتحان اعلام کرده بودم که هر دانش آموزی تقلب کند، در طول سال با او درگیر خواهد بود و…
نوبت به اعلام نمرات رسید. اسامی را از بیشترین به کمترین نمره مرتب کرده بود! از نمره های بالا شروع شد. آقای… ۱۹ / آقای… ۱۸٫۵ / آقای… ۱۵
اسامی دانش آموزان یکی پس از دیگری خوانده می شد ولی نام من جزء اسامی نبود! با خودم می گفتم من که پاسخ تمام سوالات را کامل داده بودم و در بدترین حالت نمره من ۱۸ یا ۱۹ بود. خلاصه اسم تمام دانش آموزان خوانده شد، جز اسم من!

در آخر آقای معلم گفتند: “خوب به نظرتون با این آقای… که به نظر می رسه کتاب رو سر جلسه با خودش آورده بوده و دقیقاً از روی جملات کتاب کپی کرده، چیکار کنیم؟” به محض شنیدن اسمم ترس و اضطراب سراسر وجودم را فرا گفت و از جایم بلند شدم و با کلمات بریده بریده، شروع به دفاع از خودم کردم. معلم حرف هایم را زیاد باور نداشت تا اینکه شروع به پرسیدن چند تا از سوالات امتحان به صورت شفاهی کرد و وقتی پاسخ های نسبتاً دقیق من را شنید قبول کرد که تقلبی وجود نداشته است. سایر دانش آموزان نیز شروع به حمایت از من کردند و تایید کردند که توانایی خوبی در به خاطر سپردن جملات دارم. در آخر معلم دستی به سرم کشید و گفت “پسر خوب، آخه کسی پاسخ سوالات رو اینقدر شبیه جملات کتاب می نویسه؟ هدف از درس خواندن حفظ عین جملات نیست، بلکه هدف، درک مفهوم جملات و توانایی بیان و به کار بردن آنهاست.”
این اتفاق باعث شد که از آن به بعد به جای به خاطر سپردن دقیق جملات، بیشتر مفاهیم آنها را به خاطر بسپارم تا بتوانم در آینده از آنها استفاده کاربردی و عملی کنم. 😀

 

پایان انشا جلسه امتحان صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا یک روز از کلاس

در این مطلب از سایت برای شما انشای یک روز از  کلاس صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم

نام انشا: یک روز از کلاس

صفحه: ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا یک روز از کلاس:

روزی از روز ها بود که معلم ما وارد کلاس شد و بعد از کلی حرف زدن و مقدمه چینی که شمادیگر بزرگ شدید! و بچه های سال های پایین تر رفتار شما را می بینند و درس می گیریند، گفت: ما می خواهیم شما را به اردو خارج از شهر ببریم. ما کلی تحریک شدیم که بفهمیم به کجا می رویم و معلمان گفت که به شهر مقدس قم خواهیم رفت. بعد گفت که شما جز معدود کسانی هستید که در دبستان از تهران خارج می شوید!! تمام این حرف ها ما را به وجد می آورد و باعث می شد که ما تاروز موعد اردو لحظه شماری کنیم. سپس با دوستان به اردو شهر مقدس قم رفتیم. مطمئنم که همه ی ما سفرو اردو با دوستان را درک کردیم و می دانیم که چه حس و شور خاصی دارد.
در پایان این اردو وقتی که به مذرسه آمدیم و خانواده هایمان به ما زیارت قبولی گفتند من واقعا احساس کردم که بزرگ شدم و وارد دنیایی جدید یعنی ارتباط با خدای خودم شده ام و درک کردم که خدا مرا می بیند.

 

انشا شماره ۲ یک روز از کلاس:

کلاس جهارم ابتدایی بودم روز دوم مدرسه بود زنگ قرآن بود.
معلم ما گفت: چه کسی قرآن خواندنش خوب است و بیشتر از همه حفظ است؟
من دست خود را بالا بردم، آقا به من اشاره کرد و گفت: شما بخوان.
من با کمی استرس سوره ی الزلزله و العادیات را با صوت برای آقای معلم خود خواندم.
او خیلی لذت برد و به من ۲۰ امتیاز داد شاید به نظر شما ۲۰ امتیاز کم باشد ولی آن زمان ۲۰ امتیاز از ارزش بالایی برخوردار بود.
من خیلی خوش حال شدم و از آقایمان تشکّر کردم، آن روز برای من خاطره ی بزرگی بود که دوست دارم تکرار شود و باز هم قرآن بخوانم و امتیاز بگیرم.
غیر از آن دیگر هر وقت قرآن داشتیم اولین نفر من قرائت میکردم.
از سالهای بعد هر معلمی که می پرسید چه کسی میتواند با صوت قرآن بخواند؟ بچه ها همه به من اشاره میکردند من هم از خواندن قرآن با صوت لذت می بردم.
در همان سال و دوسال بعد هم در مسابقات حفظ و قرائت قرآن شرکت کردم.
بهترین لحظات زندگی من انس با قرآن کریم است.
این بود بهترین روزی که دوست دارم تکرار شود.

 

انشای شماره ۳ یک روز از کلاس:

دقیقا نمیدونم چه روزی بود زنگ انشا که خورده بود یادم اومد که دفتر انشا رو نیاورده بودم.از شانس…من هم معلم اسم منو صدا زد که برم انشامو بخونم .دلمو زدم به دریا و یه دفتر خالی گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن انشا:
به نام خدا. موضوع انشا…
هیچوقت نفهمیدم که انشام چه جوری تموم شد, ولی بالاخره تموم شد. بعد خوندن انشا معلم گفت به خاطر زیبایی انشا نمره ی پایان ترممو ۲۰ میده.
ولی بچه ها قبول کنید که مدرسه بهترین لحظات زندگیمونو رقم میزنه!
ای کاش که قدر این روز ها رو بدونیم…

 

انشا شماره ۴ یک روز از کلاس: 

کلاس اول راهنمایی بودم.فردای آن روز معلم می خواست حرف (ن) را درس بدهد.روز قبل از بچه ها خواسته بود تا فردا با خودشان نان سنگک سر کلاس بیاورند.ولی این مطلب از یادم رفت حدودا ساعت ۱۰یادم افتاد که من این کار را انجام ندادم.خلاصه در آن زمان هم که حرف معلم مثل وحی از طرف خدا بود.من خیلی ناراحت شدم.باز پدرم رفت ولی نانوایی ها بسته بود.خلاصه در این زمان بود که هنر نقاشی مادرم کمکم کرد.مادرم وقتی اوضاع را دید گفت سریع آن مقوا های توی کمد را بیاور تا برایت نقاشی اش را بکشم.ولی من هم راضی نمی شدم وقتی دیدم دستم از همه جا کوتاه است مقوا ها را برای مادرم بردم و او مشغول کشیدن نقاشی شد و من رفتم و خوابیدم…
فردا صبح به همراه کیفم نایلکس مقوای را باخودم بردم.معلم گفت نان ها را روی میز بگذارید.من دستم را بردم بالا و ماجرا را برای معلم تعریف کردم.او هم وقتی مشمبا را باز کرد و مقوا را بیرون آورد حیرت زده شد.
کل کلاس در حیرت ماندند.
خلاصه ان روز خیلی روز خوبی بود چون هم کارم را انجام داردم و هم خیلی عالی.
خلاصه آن نقاشی سال ها در آن جا روی دیوار کلاس اول ماند و وسیله ای برای یاددادن حرف (ن)برای معلمم شد.پارسال هم که مادرم به مدرسه سرزده بود گفت آن نقاشی هنوز روی دیوار کلاس اول ماندگار شده است.

 

پایان انشای یک روز از کلاس/ انشای یک روز از مدرسه

انشا کودکی من

در این مطلب از سایت برای شما انشا کودکی من که در صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

نام انشا: گودکی من

صفحه: ۸۱

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا کودکی من:

زندگی می گذرد دیر زود زیبا زشت با وفا بی وفا و پر از خاطرات تلخ وشیرین.کودکی همه ما پر از خاطرات به یاد ماندنی است. خاطراتی که شاید هیچ وقت یادآوری آنها تمام نشود.خاطرات به یادماندنی که دوست داری دوباره تکرار شود.

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد و می خواهی کودک باشی بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا خفه کنی.گاهی وقت ها می گویی:ای کاش هرگر بزرگ نمی شدم. ای کاش مامانم دوباره برایم لالایی می خواند.ای کاش مامان بزرگ دوباره کنارم می خوابید و برایم قصه تعریف می کرد.ای کاش مامان بزرگ دوباره برایم چادر می دوخت تا وقتی که سرم می کردمش بهم بگه عروسکم و من توی اون چادر خودم رو مثل فرشته ها می دیدم و با گرمای دستای پر از احساسش می خوابید ای کاش دست های بابابزرگ پیر و فرتوت نمی شد تا دوباره با اون دست های پر از مهر و صفاش برام خاک رو میکند و گل های شمعدونی رو جلوی چشمای پر از شور و شوق من می کاشت. ای کاش گل های شمعدونی که بابابزرگ برام کاشته بود،مثل همون روز اول شاد و سرسبز می موند. یاد اون روزها به خیر !همون روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستم و به دنبال شکل های مختلف بودم و یا به جستجوی ستاره ها به آسمان خیره می شدم.

دلم برای کودکی هایم تنگ شده،دلم سادگی کودکی هایم را می خواهد.ای کاش می توانستم ای دنیایم رو هم مثل دنیای کودکیم پر از گل های شمعدونی کنم.ای کاش اون احساسات دوباره برمی گشت.همون احساسی که ساعت ها لبخند رو بر لب هایم جاری می ساخت.هنوز هم این احساس وجود دارد ،اما شاید لایه ای از حزن و افسوس آن را فرا گرفته است.ای کاش آن روز ها دوباره برمی گشت.ای کاش!!!!

 

پایان انشا کودکی من

بازنویسی حکایت صفحه 70 مهارت های نوشتاری نهم

در این مطلب از سایت برای شما باز نویسی حکایت صفحه ۷۰ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم را آماده کرده ایم

نام مطلب: بازنویسی حکایت شخصی نزد طبیب رفت  کتاب مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: ۷۰ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

اصل حکایت:

حکایت زیر را به زبان ساده باز نویسی کنید:

روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت شکم من به غایت درد میکند آن را علاج کن که بی طاقت شده ام. طبیب گفت امروز چه خورده ای ؟…..

باز نویسی ساده:

روزی فردی پبش دکتر رفت و گفت: شکم من خیلی درد میکند آن را درمان کن که خیلی درد میکشم

دکتر گفت: امروز چه چیزی خورده ای؟

مریض گفت: امروز نان سوخته خورده ام

دکتر به دستیار خود گفت داروی چشم را بیاور تا به چشم مریض بزنم

مریض گفتک شکم من درد میکند داروی چشم به چه درد من میخورد؟

دکتر گفت: اگر  چشمت سالم بود و میدیدی نان سوخته را نمیخوردی

باز نویسی حرفه ای:

در روزگاران  قدیم مردی به نام  حسین در روستایی کوچک زندگی میکرد.

این حسین آقای قصه ما بعضی روزا کارهای عجیب انجام می داد،مثلا به جای نون نون سوخته میخورد!!

حسین آقا که یه شب بعد خوردن اون نون ها از دل درد داشت تلف می شد،مجبور شد بره پیش دکتر روستا تا معالجه بشه.

حسین از خونش بیرون رفت و با  بدبختی خودش  رو پیش دکتر  رسوند و در زد،

وقتی دکتر در رو باز کرد حسین آقا گفت شکمم به شدت درد میکنه من رو معالجه کن؛دکتر اون رو به داخل برد و گفت:امروز چه غذایی خوردی؟

حسین آقا گفت:نون سوخته،نون سوخته خوردم!!

دکتر به پرستارش گفت:داروی چشم رو بیار تا در چشماش بریزم!!

حسین آقا گفت:دکتر جون مگه دیوونه شدی؟من میگم،دلم درد میکنه تو میگی داروی چشم بیار!!

دکتر گفت:تو اگه چشم درست حسابی داشتی هیچ وقت به جای نون سالم و مفید نون سوخته  زا نمیخوردی.

پایان بازنویسی حکایت صفحه ۷۰ مهارت های نوشتاری نهم

منبع: سایت درس کده (DARSKADE.IR)

انشا با یکی از شیوه های آغاز و پایان نوشته

در این مطلب برای شما انشایی با استفاده از یکی از شیوه های آغاز و پایان نوشته که در صفحه ۶۷ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

موضوعی را به دلخواه برگزینيد و با يكي از شيوه های آغاز و پايان نوشته متني را درباره ی آن بنويسيد.

صفحه: ۶۷ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا شماره ۱:

همه میگویند کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت اما این را بدان گذشته ها گذشته  و دیگر هیچ چیزی مانند قبل نمیشود سنوشت چیزی نیست که بتوانیم از آن فرار کنیم سرنوشت را با بهترین رنگ های دنیا بنویس هنگامی که قرار شد سرنوشتم را بنویسم خودکاری به دستم دادند اما من از آن ها مدادی خاستم اما جولب دادند هر اشتباهی پاک شدنی نیست پدرم همیشه میگوید زندگی شوخی نیست با اشتباهاتی که از روی نادانی انجام میدهی زندگی ات را تباه نکن میگویند اولین اشتباه نادانی است اگر باز دوباره آن را انجام دهی دیگر انتخاب است به قول ضرب المثل: مار گزیده یه بار از یه سوراخ نیش میخوره چشم و گوشت را باز کن و دوست و دشمنت را بشناس خوشبخت کسی نیست که مشکلی نداشته باشد خوشبخت کسی است که با مشکلش مشکلی نداشته باشد خوشبخت کسی نیست که خوب و بد را تشخیص بدهد خوشبخت کسی است که از میان خوب و بد خود را انتخاب کند

ما فقط یک بار زندگی میکنیم بگذار بعد از مرگت اسمت بر روی زبان همه باشد و از تو به خوبی یاد کنند نه این که با شنیدن اسمت فرار کنند

به قول شاعر:

تو  نیر شعر خواهی چون ندانی / که باید خویشتن را خود بخانی

 

متن انشا شماره ۲:

تا حالا درباره زندگی فکر کرده ای؟ درباره این که با چه کلماتی ربط دارد چه طور؟ معنی آن چیست؟

زندگی با کلمات حیات و وجود و زیستن مرتبط است حال زندگی چیست؟ اگر خنده است چرا گریه می کنیم؟ اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟ اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟ اگر زندگی است چرا می میریم؟اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟ اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟

زندگی معجزه حیات است زندگی با کلمه های من و تو ساخته می شود پس می توانیم زیبایی زندگی را با کلمات خودمان بسازیم.

شاخه های درخت زندگی موجب حیات و زیستن ما می شوند زندگی خوردن چای و دیشلمه نیست! زندگی غبار کدورت ها نیست! زندگی شکر آب کردن ارتباط خودمان با دیگران نیست! بلکه جریان رود خانه حیات است.رشته های زندگی ما در چه اثری گسیخته می شوند؟

آری زندگی این است،می خواهم آن را به زیباترین گونه ممکن،ببینموقتی ناراحتی زندگی لبخند می زند وقتی خوشحالی پس زندگی کن.

وقتی ناراحتی باز هم زنگی کن اما صادقانه نه خبیسانه ! زندگی یعنی جان یعنی حیات،عمر،زنده بودن و….ما جان داریم پس به درستی باید از زندگی استفاده کرد.

زندگی فراز و فرودهایی دارد باید با صبر و توکل به خداوند خود را از مشکلات متعدد زندگی رها کنیم و با پرداختن به راز و نیاز با خداوند بلند مرتبه و تعالی خود را در نزد حق تعالی عزیز و عزتمند گردانیم.

الا بذکر الاه لا یتمعن القلوب

آگاه باشید دل ها تنها با یاد خدا آرام می شوند.

زنده بودنمان یکی از نعمت های است که مردگان در حسرت و افسوس در تجربه دوباره آن هستند زندگی جورچینی است که ثانیه ها آن را می چینندپس هر ثانیه را فرصت بدانیم واز آن به درستی و مفید استفاده کنیم.

به سخنی از سهراب سپهری درباره زندگی توجه کنید:

<تا شقایق هست،زندگی باید کرد>

پایات انشای صفحه ۶۷ کتاب مهارت های نوشتاری نهم/ انشا با یکی از شیوه های آغاز و پایان نوشته

انشا با یکی از شیوه های آغاز و پایان نوشته صفحه ۶۷ مهارت های نوشتاری نهم اختصاصی سایت درس کده!

انشای داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید صفحه 58 نهم

در این مطلب برای شما انشای تصور داخل یک اتوبوس شلوغ صفحه ۵۸ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را برای شما آماده کرده ایم

نام انشا: داخل یک اتوبوس شلوغ را  تصور كنيد و تصوير ذهنی خود را بنویسید

صفحه: ۵۸

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

متن انشا درباره اتوبوس شلوغ:

 

همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را میازارد و ذهن اورا بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند وبه آرامش برسد .
مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک
و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را
نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل
اتوبوس بود .راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز
اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود .

انشا شماره ۲ :

داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.
اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.
آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.
راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

انشا شماره ۳ : ( ارسالی از کاربران – سحر )

 

با مامانم داشتیم توی خیابونای شلوغ میگشتیم.مامانم که هر لحظه یکبار جلوی هر ویترین مغازه وامیستاد و مغازه ها رو نگاه می کرد.یکی نیست بگه مادر من اگه نمی خوای چیزی بخری چرا نگاه میکنی؟به مامانم گفتم که می رم تو ایستگاه اتوبوس تو هم بیا.راه افتادم سمت ایستگاه که با دیدن صف نانوایی نه ببخشید اتوبوس کلم پوکید.آخه مگه داریم می ریم دیدن رئیس جمهور که این صف طویل و طولانی رو تشکیل دادین؟؟؟!!!!
بالاخره اتوبوس اومد و آدم ها شروع به حرکت کردن و سوار شدن.منم سوار شدم و مامان هم پشت سرم.به به! اتوبوس چه تمیز و خلوته.ایستگاه بعدی اتوبس نگه داشت و ۲ تا دختر موفشن و مد روز سوار شدن.وایی خدای من نگاه کن اینارو.کی میره این همه راهو.معلوم نیست پشت اون همه رنگ و روغن چه قیافه هست.ولش کن بابا،اصلاً ارزش فکر کردن ندارن.
ما هم قرار بود آخر خط پیاده شیم و حالا حالا مهمون اتوبوس بودیم.اتوبوس رفته رفته شلوغ تر می شد.من و مامان هم صندلی جلو نشسته بودیم و این خوب بود که می تونستم تولحظه ورود فرد اونو آنالیز کنم.تو یکیی از ایستگاه ها یه پیر زن سوار شد که بار سنگینی داشت.من هم احساس انسان دوستانم گل کرد و هیچی جامو دادم به پیر زن،اونم تشکر کرد و نشست.وای خدا عجب غلطی کردم.من کار خوب میکنم،بکنم هم تو بدترین شرایط میکنم.
تقریباً همه جای اتوبوس پر شده بود و جا واسه سوزن انداختن نبود.یکی عین منگولا از اول که سوار اتوبوس شده بود،زل زده بود به من.خودشو رسود بهم و ساعتو پرسید و منم گفتم.دیگه از جاش تکون نخورد و منمم سرم و انداختم پایین و به کفشای چهل تیکه دختره مسکن مهر خیره شدم.اتوبوس نگه داشت و اون دختره که ساعتو ازم پرسیده بود،پیاده شد.آخیش!یه نفس راحت کشیدم،عین بختک چسبیده بود بهم.دختره مسکن مهر بهم گفت:یارو ساعتتو قرض گرفت.وای خدای من نامرد ناکس ساعتمو برد.تو فکر ساعت نازنینم بودم که اتوبوس نگه داشت و منم که تعادل نداشتم،تلپ شدم رو بغل دستیم و همینجوری روی هم افتادیم.وای الاناست که فاجعه منا رخ بده.اگه اون جوری بشه چی میگن؟فاجعه اتوبوس؟فاجعه ترمز ناگهانی؟فاجعه تلپ شدن؟نمیدونم.
تو یکی از ایستگاه ها بودیم که یه زن از آخر اتوبوس قصد پیاده شدن داشت.آخه زن حسابی یا ابوریحان بیرونی مگه الان با هزار زحمت خود تو به آخر اتوبوس نرسوندی که خاله شوهر عمه دختر عمو همسایه دخترر خالتو ببینی؟ما خالۀ خودمونو نمیشناسیم اونوقت ایشون… هیچی نگم بهتره.داشت میومد سمتم که جاخالی دادم رد شه که یکی زد پسه کلم و گفت بکش کنار و آرنجشو کرد تو پهلوم و رفت.
بعد از اون یه زن اومد پیشم واستاد.هی حرف زد از زندگیش و مشکلاتش گفت.زن خوبی بود ولی یه مشکل داشت،اونم این بود که انگار سیر یا پیاز خورده بود.تا پیاده شم هفت جد و آبادم رو جلوی چشمم دیدم کهه برای من دست تکون می دادن.
وقتی پیاده شدم تازه فهمیدم که کیفم و دستبندم نیست.

انشا شماره ۴ اتوبوس شلوغ ( ارسالی از کاربران – تینا مرادی )

از کلاس برگشتم و در ایستگاه اتوبوس منتظر شدم چند لحظه بعد اتوبوس اومد وسوارشدم. وقتی سوار شدم دیدم که اتوبوس پر از آدمه نمیتونی رد شی باید بزور خودتو میکشیدی و میرفتی خلاصه وقتی رسیدم آخر اتوبوس از یه دستگیره گرفتم نیفتم سر و صداهایی که توی اتوبوس بود سرمو به درد می آورد. یه بچه داشت از گرما گریه میکرد. کنارم دو تا مرد داشتن درباره معامله ماشین حرف میزدند پشتم دوتا دختر داشتن درباره امتحان ترم حرف میزدند. هنوز خستگی کلاس از تنم بیرون نرفته بود و درد سرم هم امانم را بریده بود.که از شانسم یه دختر بچه بلند شد و گفت شما بشینید لبخند زدم و نشستم سرجاش ایستگاه بعدی چند نفر پیاده شدن وای نه همینو کم داشتیم چند پسربچه مدرسه ای سوار شدن این ور اون ور میپریدن و تو سر و کله همدیگه میزدن خوب شد رسیدم وقتی از اتوبوس پیاده شدم هنوز همون سروصداها تو ذهنم بود و انگار باز تو اتوبوس بودم ولی واقعا خوشحالم که از شرشون خلاص شدم.
تینا مرادی

پایان انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

انشا های طنز و غیر طنز صفحه 55 مهارت های نوشتاری نهم

در این مطلب همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم را برای شما آماده کرده ایم

صفحه: ۵۵

کتاب:مهارت های نوشتاری نهم

از میان موضوع های زیر یکی را برگزینید یکبار با فضای  غیر طنز و یک بار با فضای طنز در باره ی آن بنویسید

۱- تلفن همراه ۲- ربات پیشخدمت ۳-انشا درد دل یک موش آزمایشگاهی ۴-ماهی در حوض قالی ۵-سایه آدم ۴-انتقال خون ۵-کمک به همسایه ها ۶-ایستادن توی صف

برای اولین بار در سایت های فارسی برای شما انشا های صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری را جمع آوری و به صورت رایگان منتشر کرده ایم برای مشاهده هر یک از انشا ها روی لینک ان کلیک کنید:

 

۱-انشا طنز و غیر طنز تلفن همراه

۲-انشا طنز و غیر طنز ربات پیشخدمت

۳-انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی

۴-انشا طنز و غیر طنز ماهی در حوض قالی

۵-انشا طنز و غیر طنز سایه آدم

۴-انشا طنز و غیر طنز انتقال خون

۵-انشا طنز و غیر طنز کمک به همسایه ها

۶-انشا طنز و غیر طنز ایستادن توی صف

 

امیدواریم از انشا های صفحه ۵۵ مهارت های نوشتاری نهم لذت ببرید و با ارسال نظرات خود ما را یاری نمایید

همچنین اگر انشایی نوشته اید میتوانید از قسمت ارسال مطلب برای ما ارسال کنید تا به نام شما در سایت منتشر کنیم

 

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز

در این پست از سایت درس کده برای شما انشای طنز و غیر طنز ایستادن در صف را آماده کرده ایم

نام انشا: ایستادن توی صف

نام انشا به انگلیسی: Standing in line

صفحه: ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۱ )

اگر من استاندار بودم صف ایجاد می کردم اصولا ما ایرانی های صف و نوبت را دوست داریم . خیال نکنید که این موضوع سابقه تاریخی ندارد نه آسیاب به نوبت از قدیم بوده . اگر ما از مقابل یک نانوایی رد بشویم که خلوت باشد تمایلی در ما ایجاد نمیشود که بایستیم و نان تهیه کنیم اما اگر ببینیم شلوغ است حتما می ایستیم و نان تهیه می کنیم و این حس در صف ایستادن حالت ژنی تاریخی جغرافیایی دارد . اشتیاق ما برای نوبت و صف علاوه بر ژنی بودن مسئله شاید به این دلیل باشد که احساس میکنیم خبری خواهد شد و این همه آدم این جا ایستاده اند . این در باور ما ایرانی ها وجود دارد که همرنگی با جماعت زیانی به دنبال نخواهد داشت از قدیم گفتند دو سه تا نان در خانه اضافه باشد عیب ندارد …اما ما چرا صف و نوبت را دوست داریم مسئله این است؟؟!

و یا بهتر است بگویم صف و نوبت چه فوایدی دارد . هیچ یک از ما در صف سکوت نمیکنیم بلکه در حال کفتمان هستیم ان هم از نوع آزاد بدون خود سانسوری. اطلاعاتی در این صف ها رد و بدل میشود که در هیچ بنگاه خبری نمی توانی نظیر آنرا پیدا کرد . از خود خبرها مهمتر تحلیل خبرها است که هیچ کارشناس سیاسی با عقل ناقص نمی تواند به آن برسد .خبر کذب گران شدن کالاها و خدمات یکی از این اخبار در هفته های اخیر بوده است. براساس امار رسمی یکی از چهل محلی که ( در این مورد ما در جهان اولیم )حق ارائه امار را دارد چهل درصد ریشه ازدواج ها در همین صف ها بسته میشود .خیال بد نکن که جوانان در صف و نوبت ابرو به هم بیاندازند نه معمولا جوانان از صف و نوبت بدشان میاید این پیران هستند که در مورد ازدواج جوانان در صف ها تصمیم می گیرند . تازه این که چیزی نیست در همین صف ها درمان بسیار از دردها لا علاج تجویز میشود شا باجی خانم میفرماید عروس گلابتون خانم سرطان خون از نوع بسیار بد گرفته دکترها جواب کرده اند سریه ننه میفرماید عروس عمه فرنکیز هم این طور شده بود دم کرده تلخون دادند خوب شد . تازه اینها به جای خود اونی که توی صف ایستاده کلی منت سر خانواده خواهد گذاشت که من نمی دانم بعد مردن من چه کسی برایتان نان خواهد خرید کوپن ها را خواهد خرید . البته اینها همه جنبه های تقریبا شخصی قضایا است و به دلیل تنک بودن جا از نوشتار مابقی فواید فردی وشخصی معذوریم وجنبه ملی را بررسی میکنیم . امروزه تلاش همه ایجاد اشتغال است و یکی از گزارشات مهم و در خور توجه مسئولین به ملت فهمیم این میتواند باشد که مثلا سازمان فلان جا دو نفر را جذب کار کرده . با ایجاد صف های طولانی برای افرادی بسیار ایجاد اشتغال میشود .همین جریان بنزین و صفی شدن کاز را ملاحضه فرماید هیچ میدانید باعث اشتغال چند نفر شده است. سیب زمین فروش تنوری نوشابه و چای فروش واکسی و … حداقل برای هر صف پمپ کاز چهار نفر. تعویض پلاک هم همین تعداد و بیشتر عنایت فرماید در مورد تعویض پلاک مواردی خارج از دستور خدمتتان عرض کنم. دیگر لازم نیست که کسی کسی را نفرین کند که مثلا گرفتار سرطان بشوی انشا ا… یا مثل بگوید الهی از جوانی خیر نبینی که بار منفی دارد و باعث بد آموزی میشود در موردافراد خاطی منبعد میتوانید اینگونه نفرین کرد پسرم خدا نصیب کند انشا ا… ماشین بخری. همین دعا برای هفت پشتش بس است . کسی که ماشین میخرد باید پلاک خودرو خود را عوض کند در تعویض پلاک حداق لیک شخص فهمیم ده سال پیرتر و رنجورتر میشود. اصلا می دانید میتوان به جای زندان کردن افراد و اعمال عمل شاق مجرم را مجبور کرد که پلاک خودرو بگیرد.. صف قطار و هواپیما و اخذ شماره از دکتر هم ایجاد اشتغال میکند خود دکتر ویزیتش چهار هزار تومان است . برای اینکه زودتر بتوانی نوبت بگیری ده هزار تومان به عباس عمو میدهی که شمار یک فردا را به تو بدهد صف تماشای بازی استقلال و پیروزی هم اشتغال زائی دارد بلیط ده تا بگیر پنج تومان تا شب دویست هزار تومان کاسبی . اصلا صف ها به دلیل اشتغال زائی جلو دزدی و فسق وفجور را هم می گیرد .علاوه بر اینها عدهای هستند که بلد هستند نوبت بگیرند یعنی فوق تخصص ورود به نوبت دیگران را دارند استفاده از قفل و گذاشتن سله (سبد ) از ساده ترین کارهاست در مورد هم دانشگاه ازاد تبریز که مبتکر ایجاد رشته های جدید است میتواند یک رشته جدید در رشته کارشناسی ارشاد با عنوان چگونه وارد صف شویم ایجاد کند . خاطرات مرحوم ناصرالدین شاه از صفدر خیابانها فرنگ مشغول سیر وسیاحت بودیم. که عده ای را ملوکانه رویت کردیم. که پشت سر هم ایستادند امر کردیم چاکران تحقیق نمودند. به عرضمان رسانند که اینان منتظر ترامبا(همان مترو که قرار است ما هم یک زمان داشته باشیم ) هستند . از صف ایستادن فرانکیان خوشمان امد یکی از فدویان را احضار کردیم و دست نوشته دادیم به میرزا نوری امر کردیم در ایران هم صف ایجاد کند ولو صف نان و اما بعد من اگر جای استاندار بودم برای رونق اقتصادی و کاهش بیکاری در استان دستور میدادم صف ها متعدد و طولانی ایجاد گردد. تا بیکاری از این استان رخت بر بندد.

——————————————————-

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۲)

پیرزن ایستاده بود توی صف جوان خوش پوش پرسید:مادر! آخرین نفر شمایید؟ پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:”آره مادر جون!”

بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد… و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن…

و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:”پخت آخره ها”

“پخت آخر” یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:”تمام شد مادر، تمام”.

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست. پیرزن بغضش گرفته بود. پسرک خوش تیپ نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد

——————————————————-

انشای طنز و غیر طنز ایستادن توی صف: (انشای شماره ۳)

یک روز من به نانوایی محله مان رفتم تا تعدادی نان بخرم

صف نانوایی خیلی شلوغ بود و خیلی آرام حرکت میکرد من نفر ۱۲-۱۳ ام بودم

سپس چند جوان آمدند و اصلا نظم صف را رعایت نمیکردند

یک از آن ها حواس مرا به سمتی دیگر پرت کرد و در یک حرکت سریع بقیه در صف از من جلو زدند من خیلی عصبانی شدم اما چون کوچک بودم زورم به آن ها نمیرسد به همین دلیل چیزی نگفتم

خلاصه من نیم ساعت در صف ایستادم وقتی نوبت به جلویی من رسید نانوا گفت که نان تمام شده و من خیلی عصبانی شدم

اما آن جوان ها تعدادی از نان ها را به من دادم و از من معذرت خواهی کردند

من هم خوشحال و خندان به سمت خانه حرکت کردم و خاطره ی آن روز و ایستادن توی صف را هنوز به یاد دارم

از آن روز به بعد نمیگذارم کسی به من زور بگوید و در صف از من جلو بزند

——————————————————————————————————————

کلیک کنید====> همه انشا های طنز و غیر طنز صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

——————————————————————————————————————












  

لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید