انشا جلسه امتحان صفحه 81 مهارت های نوشتاری نهم

درس کده

انشا جلسه امتحان صفحه 81 مهارت های نوشتاری نهم

انشا جلسه امتحان

در این ساعت از سایت برای شما انشای جلسه امتحان که در صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

نام انشا: جلسه امتحان

صفحه: ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا شماره یک درباره جلسه امتحان:

کلاس ششم بودم و از آن جایی که اوایل سال تحصیلی بود معلم ها زیاد از وضعیت تحصیلی دانش آموزان آگاهی نداشتند. من عادت داشتم درس های حفظی را خط به خط حفظ کنم و عیناً بدون کم و کاست در امتحان تکرار کنم. سر جلسه امتحان علوم اجتماعی بود که معلم شروع به توزیع برگه های امتحانی کرد. منتظر بودم بلافاصله پس از دریافت برگه، متون ضبط شده در حافظه ام را عیناً بر روی برگه امتحان منتقل کنم.
برگه سوالات به دستم رسید، نگاه کلی به برگه انداختم، خوشبختانه پاسخ تمام سوالات را می دانستم. بدون درنگ شروع به نوشتن پاسخ ها کردم. سوالات را یکی پس از دیگری با سرعت زیاد پاسخ می دادم. همگی هم عین جملات کتاب! خیالم راحت بود که نمره کامل خواهم گرفت. فقط نگرانیم کمبود وقت بود. چون پاسخ ها را کامل می نوشتم وقت زیادی صرف هر سوال می شد.

ساعات پاپانی امتحان بود که صدای مراقب شنیده شد. وقت تمام! برگه ها بالا!
در حال نوشتن آخرین کلمات بودم که مراقب اسمم را صدا زد. آقای… برگه ات را بالا بگیر!
برگه را بالا آوردم و مراقب شروع به جمع کردن برگه ها کرد.
هفته بعد، معلم برگه های تصحیح شده را آورده بود. من یکی که خیالم راحت بود! چند دقیقه اول معلم شروع به نصحیت کرد و گفت در ابتدای جلسه امتحان اعلام کرده بودم که هر دانش آموزی تقلب کند، در طول سال با او درگیر خواهد بود و…
نوبت به اعلام نمرات رسید. اسامی را از بیشترین به کمترین نمره مرتب کرده بود! از نمره های بالا شروع شد. آقای… ۱۹ / آقای… ۱۸٫۵ / آقای… ۱۵
اسامی دانش آموزان یکی پس از دیگری خوانده می شد ولی نام من جزء اسامی نبود! با خودم می گفتم من که پاسخ تمام سوالات را کامل داده بودم و در بدترین حالت نمره من ۱۸ یا ۱۹ بود. خلاصه اسم تمام دانش آموزان خوانده شد، جز اسم من!

در آخر آقای معلم گفتند: “خوب به نظرتون با این آقای… که به نظر می رسه کتاب رو سر جلسه با خودش آورده بوده و دقیقاً از روی جملات کتاب کپی کرده، چیکار کنیم؟” به محض شنیدن اسمم ترس و اضطراب سراسر وجودم را فرا گفت و از جایم بلند شدم و با کلمات بریده بریده، شروع به دفاع از خودم کردم. معلم حرف هایم را زیاد باور نداشت تا اینکه شروع به پرسیدن چند تا از سوالات امتحان به صورت شفاهی کرد و وقتی پاسخ های نسبتاً دقیق من را شنید قبول کرد که تقلبی وجود نداشته است. سایر دانش آموزان نیز شروع به حمایت از من کردند و تایید کردند که توانایی خوبی در به خاطر سپردن جملات دارم. در آخر معلم دستی به سرم کشید و گفت “پسر خوب، آخه کسی پاسخ سوالات رو اینقدر شبیه جملات کتاب می نویسه؟ هدف از درس خواندن حفظ عین جملات نیست، بلکه هدف، درک مفهوم جملات و توانایی بیان و به کار بردن آنهاست.”
این اتفاق باعث شد که از آن به بعد به جای به خاطر سپردن دقیق جملات، بیشتر مفاهیم آنها را به خاطر بسپارم تا بتوانم در آینده از آنها استفاده کاربردی و عملی کنم. 😀

 

پایان انشا جلسه امتحان صفحه ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

اشتراک در شبکه اجتماعی

اگر این مطلب برای شما مفید بود روی +1 کلیک کنید

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 77 پست

ارسال دیدگاه جدید

12 نظر ارسال شده
  1. لطفا برای انشایی که نوشتم برای صفحه ۸۱ نظر بدین
    مدیر عزیز لطفا انشامو اگر خوشت اومد بزار توی وبت
    ممنون از مدیر مهربون

    [Reply]
  2. شراره می‌گه:

    سلام. واقعا ازتون ممنونم
    سایتتون فوق العاده هس

    [Reply]
  3. شراره می‌گه:

    سلام. واقعا ازتون ممنونم
    سایتتون فوق العاده هس
    اگه میشه انشا های دیگه هم بذارین بازم تشکر

    [Reply]
  4. mina می‌گه:

    مرسی خوب بود

    [Reply]
  5. کیمیا می‌گه:

    سلام و تشکر فراوان از سایت عالیتون. موفق باشید.

    [Reply]
  6. درب اتوماتیک سکشنال می‌گه:

    سلام ممنونم از سایت خوبی که دارید موفق باشید

    [Reply]
  7. yasin می‌گه:

    واقعا عالی بود مرسی ازتون.لطفا به سایت منم سربزنید.

    [Reply]

    admin Reply:

    چشم حتما.

    [Reply]

    ماتیسا Reply:

    سایت اوشون چیه؟؟؟؟ماهم سربزنیم.

    [Reply]

    Nargesss Reply:

    خیلی خیلی خوب و کار آمد هست لطفا همه کتاب مهارت نوشتاری نهم رو انشاهاشو بزارید مچکرم

    [Reply]

    admin Reply:

    درود

    همه ی انشا های کتاب از لینک زیر موجوده

    http://darskade.ir/category/ensha/ninth-class-ensha/

    [Reply]

    بچه مثبت محله Reply:

    سلام گفتین اگه انشاهامونو براتون اینجا بزاریم توی وبتون ثبت می کنید
    اول اینجا میزارم اگه خوشتون اومد خودتون بی زحمت بزارین توی وب….مرسی ممنون
    ##عاقبت فرار از مدرسه ##
    ماجرا از سکوت نیمه شب آغاز شد،از صدای پیامکی که خواب سحرگاه را حراممان کرد، از دیدار پنهانی ونگاه های مرموزی که شاید از دیدگاه من پر از عشق وعطوفت بود.
    ندیده ونشناخته چه آسان دلبستم، دوستش می داشتم ، هرگاه در راه بازگشت به خانه او را می دیدم که بی پروا تماشایم می کند ناخداگاه دلم لبریز از دلبستگی می شد.
    کام های بلندی که با آرامش به سویم طی می شد زمزمه ی آوای دلنشین وابستگی بود وتکیه گاهی که بعد ها همه ی باورم را لرزاند.
    مدت ها گذشت ،لحظه ها در کنارش درخیابان قدم می زدم وبا خود امید داشتم که مراعارفانه می پرستد.
    شب ها را تا صبح با یاد بودن او در خاطراتم سپری می کردم.
    روزی در پی حرف های دلنشین گفت که بیا ای کوهر وجودم تا ابد برای هم باشیم.
    با والدینم در مورد او سخن گفتم، پدرم از خشم قرمز وعصبانی شد ومادرم دلگیر از دختری که اسوه ی نجابت را زیر پا گذاشته.
    خواهرم نا امیدانه شب هارا به گریه چشم می بست ، انگار می دانست خواهر بزرگ ترش عزم رفتن کرده، همه حالشان زیر و رو شده بود ومن بهانه ی نبودن عشقم را می گرفتم.
    دیدار هایمان فقط بهانه ای بود تالحظه ای برای کنار هم بودن را بیابیم.
    در درس هایم به شدت ضعیف شده بودم چرا که تمام فکرم درگیر پسری بود که دنیایم با نامش هجی می شد .
    روزی تصمیم گرفتم تا دلم را به دریای اندوه بسپارم و پرواز کنم از قفس پر از محدودیت.
    من از قفسی که مانع رسیدنم به او بود جستم، آری من برای رسیدن به شاهزاده ی رویاهایم با درس وخانواده ام برای همیشه خداحافظی کردم.
    ظهر زمستان بود وسوز سرد گونه هایم را گلگون کرده بود، سوسوی باد هشدار مرگ باری بود که من آن زمان درکش نمی کردم، دست در دستان گرمش در راهی قدم گذاشتم که بازگشتی نداشت، حرف های شیرینش وقتی در گوشم نجوا می شد خمارم می کرد و سرمست می شدم از بودنش.
    دوماهی از پروازم از قفس محدودیت می گذشت ومن هر روز لقب دختر فراری را از زبان مردی می شنیدم که عزیز تر از جانم بود.
    لحظات عاشقانه وسخنان دلربا در یک هفته ی اول زندگیم با او محدود شده بود ونمی دانم چرا دیگر ادامه نداشت.
    این دو ماه من در کنار او عذاب می کشیدم وهر روز پی به خطایی می بردم که با بی رحمی تمام مجازاتش را به خانواده ام هدیه کردم.
    من در اتاق کوچک نگهبانی به سر می بردم ودیگر خبری از وعده های اول آشنایی مان نبود.
    روز های آخر تازه فهمیدم که طفلی از او دارم که می تواند زندگی را برای هردویمان شیرین تر کند.
    وقتی خبر از بودن طفل چند ماهه ام به او دادم با سنگ دلی به جانم افتاد ومرا تازیانه می زد تا نوزاد بی گناه هرگز متولد نشود.
    همچو دستمالی مچاله شده غرق در خون ، مرا در کوچه ای تاریک رها کرد.
    او مرا رها کرد ومن تنها شکستم ،باورهایم زیر پاهای مردی نامرد لگدمال شد ومن شکستم ،جواب اعتمادم این نبود که این چنین بی اعتمادی کرد و من باز هم در زیر خروار ها غصه و اندوه شکستم .
    حال این ننگ را کجا برم ، با طفل بی جانم چه کنم؟!!!
    پایان قصه ی فرار من یک تیغ بود که در دستم بدجوری سنگینی می کردو یک رگ که نبضش انگار برای این دنیا اضافی بود.
    پس می کشم این تیغ را ، تا برای همیشه نبض احساسم را خاموش کنم.
    ندارد چشم من تاب نگاه صحنه سازی ها / من یکرنگ بیزارم از این نیرنگ بازی ها

    [Reply]

لطفا ثابت کنید انسان هستید *


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.